|
ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق(10) |
چاپ
|
ارسال به دوست
|

ریشهیابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق(10)
اولینتلاشها و نتایجی فراترازانتظار
یاد یارانچشمانداز: در شماره پیشین ضمن بازگوکردن بخشهای عمده مقاله "پرچم"، اشاره شد كه نخستین هسته مقاومت در برابر جریان مارکسیستی به رهبری تقی شهرام (پرچمدار) توسط مجید شریفواقفی، مرتضی صمدیهلباف و شما در خانه خیابان ترقی تشکیل شد. بقیه ماجرا را از همانجا پی ميگیریم.
شاهسوندي:انتشار مقاله پرچم در نشریه داخلی، درواقع اعلام تغییر ایدئولوژی در درون سازمان بود. مقاله پرچم به ما نشان داد که باوجود قرار مرکزیت مبنی بر مسکوتگذاردن اختلافها و عدمانتقال آنها به افراد تا حل نهايی آن در مرکزیت(1)، دو شاخه دیگر و بويژه شاخه تقیشهرام، تغییر ایدئولوژی را از بالا به شاخه خود اعمال کردهاند. مقاله پرچم در عین حال آغاز حذف رهبری مجید و متلاشیکردن شاخه ما نیز بود. در شاخه ما پیش از این به بهانه ترمیم شاخه بهرام آرام (ضربه 27مرداد خانه خیابان شیخ هادی) جابهجايیهايی صورت گرفته بود، اما با این همه هنوز به اندازه کافی نیرو و امکانات بالفعل و بالقوه وجود داشت که باعث نگرانی پرچمدار شود. مقاله پرچم همچنین به ما نشان داد که کار از بحث و گفتوگو گذشته، یا باید تسلیم شویم یا مقاومت کنیم. پاسخ هريک از ما هم روشن بود: نه پرچمدار وجریان او از شاه و ساواک قدرتمندترند و نه ما از بنیانگذاران در ابتدای راه ضعیفتر. دلايل مبارزه هم به قوت خود باقی است پس تنهاپاسخ ما "مقاومت" بود. تصمیم به مقاومت همانگونه که در صحبت پیشین گفتم نه از سر تعصب و لجبازی ونه اقدامی صرفاً احساسی و بهاصطلاح واكنشی و نه به طمع موضع و مقام بود. برای هر سه ما کاملاً روشن بود که در صورت مقاومت و نه گفتن به پرچمدار و خواستههاي او، از "حداقلهای لازم" برای زندگی مخفی چریکی نیز محروم میشویم. ما بهروشنی میدانستیم که با عدمتسلیم و اعلام مقاومت نهتنها از حداقل حمایتهای لازم برای بقا و ادامه زندگی مخفی چریکی محروم میشویم، بلکه به احتمال زیاد ازسوي برادران دیروز و نارفیقان امروز، مورد تعرض هم قرار خواهیم گرفت. لازم است به این نکته اعتراف کنم که ما در ارزیابی واكنش پرچمدار و جریان او، اعمال خشونت علیه خود را بسیار دست پايین و بهاصطلاح خوشخیالانه محاسبه کرده بودیم. من بر این باورم که علت اشتباه محاسبه این بود که ما پرچمدار را از صافی اندیشه و عمل خودمان در سازمان مجاهدین خلق عبور داده وآنگاه به محاسبه واكنش احتمالی او پرداختیم، یعنی ما او را از دریچه چشم و ذهن فردی و ایدئولوژیک خود دیدیم. در چنان محاسبهای حداکثر واكنشي که ما به آن فکر کردیم این بود که پس از اعلام موجودیت جریان مستقل و اعلام جدايی توسط ما، این بهاصطلاح رفیقان، اقدام به احضار ویا دستگیری ما و تشکیل دادگاه درونسازمانی بکنند. باور ما این بود که تشکیل چنین دادگاهی به زيان ما نبوده و از پس آن برخواهیم آمد. ما غافل بودیم که باید پرچمدار و جریان او را با توجه به سوابق تاریخی تفکر او بررسی کنیم. ما غافل بودیم که او دادگاه را غیابی و بیحضور متهمان تشکیل خواهد داد و حکم غیابی و بدون فرجام خواهی را نیز دستور داده و اجرا خواهد كرد. بلافاصله پس از تصمیم به مقاومت، چگونگی و شيوه آن مطرح شد. پرچمدار به نیابت از جمع و سازمان، علیرضا سپاسی آشتیانی را مورد حمله قرار داد و او را به تسلیم واداشت و در مقاله "پرچم" و پيش از آن در "جزوه سبز" نیز همین روش را بهکار برد، پس با ما هم بهمثابه فرد در برابر جمع و سازمان برخورد خواهد کرد و هرگاه کم بیاورد، در پشت نام سازمان موضع خواهد گرفت و خواهد گفت نظر سازمان این است و یا... از اينرو راه حل این است که ما نیز جمع و سازمان خود را بهوجود آورده و آنگاه بهمثابه دو جریان برابر حقوق با آنها بر سر موارد اختلاف و شيوه حلوفصل آنها به گفتوگو بنشینیم.
چشم انداز ایران: با توجه به اینکه بخش اعظم سازمان و بهطور مشخص رهبری دو شاخه از سه شاخه سازمان مارکسیست شده بود، بهتر نبود دیگر به آن جریان امید نمیبستید؟
شاهسوندي: اول آنکه ما به آنها دل نبسته بودیم وکاملاً هم قطع امید کرده بودیم. دستكم از پرچمدار، بهرام آرام و شماری از گردانندگان. دوم آنکه شماری تغییر عقیده داده بودند، اما بسیاری افراد نه واقعاً "متقاعد" که"تسلیم" شده بودند. هدف ما از تشکیل سازمان خاص خود و اعلام علنی آن، این بود که چنان شرایطی بهوجود آوریم که افراد، فرصت انتخاب بدون اعمال فشار را داشته باشند. ما درستی این نظر را طی چند ماهی که به جمعآوری و سازماندهی افراد مشغول بودیم بهروشنی دیدیم. اگرچه رهبری بخش عمده سازمان با حمایت و پشتیبانی تعیینکننده بهرام آرام در دست پرچمدار قرار گرفته بود، اما نکات و موارد درست دیگری هم بود که هريک از ما سه نفر نمیتوانستیم بهراحتی از کنار آن بگذریم ازجمله: ـ رنج وخون و تلاش و در یک کلام میراث یاران شهید و اسیر که با عشق و ایمان به این ایدئولوژی آن همه جانبازی و فداکاری کرده بودند نباید به این سادگی و ارزانی زیر پا گذاشته و مصادره شود. ـ اعتماد مردمی که طی این سالها نثار ما شده بود و بار سنگین مسئولیت آن، نباید بیپاسخ میماند. ـ اعتقادی که هريک بهدرستی راه و اندیشه خود داشتیم. ـ باور تا بن استخوان ما که نه ایدئولوژی پرچمدار، بلکه ایدئولوژی اسلامی سازمان بسیجکننده و راهگشاست. ـ شناخت تاریخی ما بر این موضوع گواهی میداد که مسیر پرچمدار راهی شکست خورده است و جز انزوای مبارزان و شکستی دیگر در تاریخ مبارزات مردم ایران حاصلی نخواهد داشت. اینها گزيدهای از دلایل ما برای مقاومت و جلوگیری از نابودی "سازمان مجاهدین خلق ایران" بود. نکته قابلتوجه دیگر اینکه، گرچه محمدتقی شهرام و بهرام آرام تا توانسته بودند با بهانههای موجه و ناموجه شاخه مارا لاغر و لاغر تر کرده بودند، اما امکانات "بالفعل" بسیار و امکانات "بالقوه" بيشتري داشتیم که دو شاخههای دیگر فاقد آن بودند. شماری از این امکانات از این قرار بود: ـ توانايی عملیات نظامی و داشتن کادرهای عملیاتی و سابقهدار. ـ توان نسبی تئوریک برای توضیح و تبیین دستاوردهای گذشته سازمان؛ توانی كه اگر با دستاوردهای یاران زندانی همراه میشد به نیروی محرکه بزرگی تبدیل میگرديد. ـ تمامی امکانات گروه الکترونیک و سیستمهای حفاظتی محصول این گروه که در نوع خود بینظیر بود و توانسته بود سالها سازمان و حتی گروههای دیگر را از ضربات ساواک مصون نگه دارد. ـ نشریه امنیتی که دو هفته یکبار بهطور منظم منتشر میشد و در حفظ و نجات یاران و حتی افراد دیگر گروهها مؤثر بود. ـ امکان ارتباط با خارج؛ رادیو میهنپرستان و رادیو سروش. ـ اطلاع و اطمینان ما نسبت بهوجود شمار قابلتوجهی از یارانِ بر سر پیمان. ـ اطلاع از وجود شماری از افرادِ تسلیمشده اما مردد. ـ امکان جمعآوری کمکهای مالی، بويژه در بازار. چنین مجموعهای، خود بالقوه یک "سازمان مجاهدین خلق" بود. و اگر در ارتباط با نیروهای زندان و زندانیان تازه آزاد شده قرار میگرفت بهسرعت قابل رشد و گسترش بود. ما برآورد میکردیم شماری از افراد که با روشهای غیردموکراتیک " تسلیم" شدهاند در پی اعلام موجودیت ما، دیر یا زود به ما خواهند پیوست. اما مهمترین و باارزشترین سرمایه ما، سابقه و اعتبار تاریخی سازمان مجاهدین خلق، با بنیانگذارانی شناخته شده و شهدايی بهنام در پیشگاه مردم بود. سرمایهای تاریخی که میتوانست بهسرعت امکانات بالقوه درون جامعه را فعلیت بخشد، همانگونه که در پی ضربه شهریور 50 شاهد آن بودیم. ما اینها را میدانستیم، پرچمدار و بیش از او بهرام آرام که هریک از ما را از نزدیک میشناخت نیز بر این امر آگاه بود. خطری که ازسوي ما حس کردند نیز به دلایل گفته شده بالا بود. پس از تصمیم به مقاومت اولین کار ما تعیین چارچوب مقاومت بود: نخستين مسئلهای که هر سه برآن متفقالقول شدیم این بود که مبارزه اصلی ما کماکان با رژیم شاه است. مبارزه ما با پرچمدار و جریان او به این خاطر است که او مبارزه با رژیم را به شکست میکشاند. پس کماکان خط قرمز، ساواک و رژیم شاه بود.
سپس تصمیم گرفتیم مقاومت ما در چند زمینه سیاسی ـ تشکیلاتی و ایدئولوژیک باشد، در میان این سه، اقدام عاجل تأسیس تشکیلات است، زيرا تشکیلات ظرف دیگر فعالیتهای ما خواهد بود و بدون این ظرف قادر به کار جمعی و گروهی نخواهیم بود. برای اهداف فوق به برنامهریزی و تقسیم کار پرداختیم. قرارشد در چند زمینه شروع کنیم: 1ـ پاسخ تئوریک، به «جزوه سبز» و «مقاله پرچم» 2ـ جمعآوری افراد و امکانات و ساماندادن تشکیلات 3ـ تلاش برای جلوگیری از امحاي اسناد و مدارک سازمانی بويژه مدارک آموزشی و ایدئولوژیک 4ـ تماس با زندان و در جریان قراردادن آنها 5ـ تماس با زندانیان تازه آزاد شده و آگاهكردن آنها 6ـ تماس با شخصیتهايی چون آیتالله طالقانی 7ـ اعلام تشکیلات مستقل با نام سازمان «مجاهدین خلق ایران» و این که پرچمدار باید اعلام جدايی و انشعاب کند.
چشم انداز ایران:آيا اين سازماندهي جديد مخفي بود يا علني؟
شاهسوندي: واقعیت این بود که شماری از اهداف ما تا اعلام علنی به تعویق میافتاد. ما بهروشنی میدیدیم که با وجود فضای ضددموکراتیک حاکم بر سازمان امکان جدايی بهصورت علنی وجود ندارد. پرچمدار، شمشیر را از رو بسته، از موضع کل سازمان و حتی گذشتهای که هیچ ربطی به او نداشت همه را سرکوب و تخطئه میکند، سیاستی شتر مرغی داشت. از یکسو گذشته، رهبران و بويژه ایدئولوژی سازمان را به نارواترین شکل، مورد حمله قرار میداد و همه شکستها را به گردن آن میانداخت، اما ازسوی دیگر وقتی در مقابل افرادی چون علیرضا سپاسی آشتیانی و یا دیگران کم میآورد، از موضع همان سازمانی که خود آن را تخطئه می کرد وارد میشد و با اقتدار و اتوریته، طرف مقابل را به سکوت و تمکین وامیداشت. ما بهخوبی میدانستیم که با ما نیز همان خواهد رفت. بنابراین تا رسیدن به حد نصاب مورد نظر و اعلام علنی ما مجبور بودیم که کار را بهصورت مخفی و دور از چشم پرچمدار انجام دهیم. هدف مرحله اول عبارت بود از: ارتباط و سازماندهی افرادی که تغییر ایدئولوژی نداده و در گوشهوکنار منزوی شده و پرت افتادهاند. برای اینکه متوجه هماهنگی میان ما نشوند قرار گذاشتیم هريک از ما مواضع متفاوت اتخاذ کنیم. بالاترین حساسیت نسبت به مجید باعنوان سردمدار "جریان دگماتیسم مذهبی" بود. نوک تیز مقاله پرچم نیز متوجه او بود. میدانستیم که دیر یا زود به سراغ مجید خواهند آمد و ارتباط او را با ما قطع خواهند کرد و همینطور هم شد. یک روز مجید خبر آورد که دو پیشنهاد به او شده است؛ نخست آنکه پرچمدار به او گفته میخواهیم در اصفهان تشکیلات بزنیم، بهتر است تو بهعنوان سر شاخه اصفهان به آنجا بروی. البته همه میدانستیم که ايجاد تشکیلات در اصفهان بهانهاي برای دورکردن مجید از تهران و مرکزیت سازمان است. پیشنهاد دوم که پس از رد شدن پیشنهاد اول به او داده شد، این بود که "برو خارج مدتی فکر و مطالعه کن. اگر خواستی ادامه بده، وگرنه برو سراغ زندگی خودت." مجید این را هم رد کرده بود. به ياد دارم وقتی که این مطلب را میگفت، افزود "آدم با جمعی باشد که وحدت ایدئولوژیک داشته باشد و کارش این باشد که صبح تا شب میخ به دیوار بکوبد، این ارجح است با موضع بالاداشتن در جمعی که با آنها وحدت نداری." وقتی مجید با هردو ییشنهاد مخالفت کرد، برای کسب روحیات انقلابی پرولتری و زدودن ویژگيهاي زشت خردهبورژوايی او را به کارگری فرستادند. قرار شد مجید در مقابل کارگری رفتن مقاومت نکند تا حساسیت و شک آنها برانگیخته نشود. به این ترتیب مجید پذيرفت که به کارگری برود. یکی دو هفته پس از انتشار مقاله پرچم، وحید افراخته که پيشتر در شاخه خود ما و گروه تشکیلاتی ما بود و پس از ضربه 27 مرداد به شاخه بهرام منتقل شده بود، در قرار بیرون خانه حاضر شد و سپس به خانه خیابان ترقی آمد. او با اعلام اینکه مجید دیگر نمیآید، خودش را مسئول گروه ما معرفی کرد. افراخته تا زمانیکه در شاخه مجید بود بهاصطلاح متحول و متکامل نشده بود و چند ماهی بیشتر از تغییر ایدئولوژیاش نمیگذشت.(2) او میخواست ادای پرچمدار را در بیاورد، ولی در این زمینه بسیار کمتجربه و ناتوان بود، نیامده شروع کرد، اما هر چه بیشتر تلاش کرد کمتر موفق شد. اول از آن جهت که تا چند ماه پیش به نوعی همردیف سازمانی ما بود، ما نقاط ضعف و قوت یکدیگر را خوب میدانستیم، نه دست او تماماً پر بود و نه دست ما تماماً خالی، از اينرو او نمیتوانست از موضع مسئول با ما برخورد کند. دوم و مهمتر آنکه ما پیشاپیش از طریق مجید از پشت صحنه باخبر بودیم، این اطلاع مانع میشد که افراخته و هر فرد دیگری بتواند با پنهانشدن در پشت نام «سازمان» و استفاده از «اقتدار» تشکیلاتی، ما را به تسلیم وادارد. افراخته بیهوده تلاش میکرد از موضع سازمان حرف بزند و ما را به تسلیم وادارد. تاکتيک شناختهشدهاش این بود که نقاط ضعفی در کار، روابط و وظايف سازمانی ما پیدا کند و از آن نقطه، حمله را شروع کند، اما هر چه میگشت کمتر پیدا میکرد. نه اینکه ما بیعیب و بینقص نبودیم، مطمئناً ما هم ایراد داشتیم، اما او ناشیانه به قوتهای ما میزد. گروه ما با وجود شمار اندک، کارايی بسیار بالايی داشت: تهیه منظم نشریه امنیتی، تهیه دستگاههای شنود ساواک و ارتقاي مستمر کیفیت آنها، توانايیهای اثباتشده در عمل نظامی، ارتباط فعال با خارج از کشور و ارسال میکروفیلمهای خبری به رادیو میهنپرستان و رادیو سروش در بغداد، طرحهای ابتکاری برای مقابله با خانهگردیهای شبانه ساواک، تجربه و امکانات در خانهیابی که مشکل بزرگ چریک در شهر بود، تجربه مثالزدنی در امور مخفی کاری و زندگی مخفی، شناخت و رعایت ضوابط تشکیلاتی و امنیتی در شاخه ما که باعث ایمنی قابلملاحظه ما شده بودو درنهايت تطبیق فعال ما با محیط اجتماعی، بهطوریکه هم من و هم مرتضی بسیاری ارتباطات فعال غیرسازمانی داشتیم که در شرايط بحرانی بسیار کارآمد بودند و...
بیمناسبت نیست به نمونهای از تطبیق فعال خود با محیط اشاره كنم .هر چریک باید افزون بر خانههای تیمی که به آنها تردد میکند، «اتاق تکی» مخصوص به خود هم داشته باشد تا در شرايط واردآمدن ضربههاي سهمگین سازمانی، حداقل بتواند شب را در آن اتاق سر کند. اصل این است که هیچکس جز خود فرد از نشاني اتاق و یا خانه تکی خبر نداشته باشد. من هم در حوالی سرچشمه يك اتاق تكي داشتم که گاه و بیگاه برای عادیسازی به آن سر میزدم، چندی بعد، اتفاقي یک پاسبان همسایه اتاق مجاور من شد. نام من کریم کشاورز و شغلم تکنسین کارخانه آزمایش بود. در نخستین روزهای اسبابکشی حسین آقا پاسبان، به فکر جابهجايی و خالیکردن اتاق افتادم، اما پیش خود گفتم عجله نکن در پیشانیات که نوشته نشده سعید شاهسوندی، عضو مخفی سازمان مجاهدین خلق ایران. این بابا هم که مأمور ساواک و گشت کمیته مشترک نیست، پاسبانی است که در یک کلانتری در حوالی میدان غیاثی کار میکند، از اینرو اتاق را خالی نکردم. همسایگی با حسین آقا پاسبان کمکم به آشنايي ما انجاميد. من برای اینکه غیبتهایم را توجیه کنم، گفته بودم برای مأموریت به شهرستان میروم و بعضی اوقات هم شیفت شب کار میکنم. موضوع حسین آقا پاسبان را با مجید در میان گذاشتم، اوگفت رابطهات را حفظ کن. یک شب که در خانه يادشده بودم، برای صرف شام مرا به اتاقش دعوت کرد. او يك رادیو داشت، من هم با پیچاندن به ظاهر تصادفی موج رادیو، روی فرستنده بخش فارسی رادیو بغداد مکث کردم. گوینده اخباری از مجاهدین و چریکها را میخواند. این ماجرا باعث مطرحشدن مسائل سیاسی و طرح مسئله «خرابکارها» شد. من خودم را بیاطلاع و از همهجا بيخبر و کسیکه صبح تا شب سرش به کار خودش است و برای درآوردن یک لقمه نان و ارسال کمک به خانوادهاش در شهرستان تلاش ميكند، نشان دادم. او شروع کرد از«خرابکارها» گفتن، از مهدی رضايی و کم سن و سالیاش و دفاعیاتش گفت و از فرار اشرف دهقانی از زندان قصر... از او پرسیدم اگر با «خرابکارها» روبهرو شوی چه میکنی؟ خندید و گفت: «هیچ! اسلحهام را میاندازم زمین و دستهايم را میبرم بالا.» گفتم نمیترسی به تو شلیک کنند؟ گفت: «نه، بابا، اینها با امثال من که کاری ندارند، با دم کلفتها کار دارند و در اطلاعیههايشان هم مینویسند اسلحههای ما سینه کسانی را نشانه میرود که سینه ما را نشانه گرفتهاند.» رابطه من با حسین آقا پاسبان چنان شد که هر چند وقت یکبار، شبهای جمعه به امامزاده داود می رفتیم. به این ترتیب که من از خانه پایگاهی به اتاق تکی رفته، سپس با هم به ابتداي خیابان جمالزاده میرفتیم، سوار مینیبوسهای مخصوص امامزاده داود شده، بقیه راه را هم پیاده کوهنوردی میکردیم و صبح جمعه برمیگشتیم و من به بهانه دیدن فامیلهايی که برای خودم درست کرده بودم از او خداحافظی میکردم و پس از چکهای امنیتی به خانه پایگاهی میرفتم. به یاد دارم یکی دو بار برای آموزش بعضی از برادران علنی که در سر قرارها احساس ترس و کنترلشدن میکردند و بهاصطلاح برای عینیکردن دید آنها، با آنها به در کلانتری رفتم و احوال حسینآقا پاسبان را پرسیدم تا برادران مربوطه ترسشان بریزد. جالب است برایتان بگویم که یکی از شبهايی که با حسینآقا پاسبان به امامزاده داود میرفتیم، همان ابتدای خیابان جمالزاده، در ایستگاه مینیبوس، پیرزنی با یک گوسفند کوچک ايستاده بود. پیرزن مسافران را ورانداز میکرد. آمد سراغ من و حسین پاسبان و گفت: ننه شما هم امامزاده داود میروید؟ گفتم : بله. گفت: من این گوسفند را نذر کردهام؛ ولی نمیتونم این همه راه را بروم. (آنموقع مثل پس از انقلاب جاده آسفالت نکشیده بودند)، میتوانید این را برای من ببرید؟ ما هم قبول کردیم و پیرزن بسيار دعایمان کرد. در بین راه هم که پیادهروی داشتیم، به نوبت گوسفند را یا من یا حسین پاسبان روی گردنمان میگذاشتیم. زمانيكه به خود امامزاده رسیدیم. عدهای در ازای ذبح گوسفند، کله و پوست و یک ران را میگرفتند. حسین آقا پاسبان گفت خیلی زیاد است. چوب، نی و چاقويی از آنها گرفت و خودش دست به کار شد.کاملاً وارد بود. بعد کله و پوست را به صاحب چاقو داد و بقیه را قطعهقطعه کرده میان مردم تقسیم کرد. دل و جگرش را هم برای خودمان کباب کرد. بعد گفت کریم آقا! یک رانش را هم برای خود مان ببریم. گفتم: حسین آقا، همان دل و جگر کافی است. گفت: چه فرقي میکند، میخواهیم به فقرا و نیازمندان بدهیم، خوب من و تو هم نیازمندیم. اصرار داشت که حتماً یک ران را با خود ببریم. من مخالف بودم و داستان گوسفند و گرگ را برایش گفتم و شعرش را خواندم: شنیدم گوسفندی را بزرگی رهانید از دهان و دست گرگی شبانگه کارد بر حلقش بمالید روان گوسفند از وی بنالید که از چنگال گرگم در ربودی چو ديدم عاقبت گرگم تو بودی حسین آقا پاسبان شعر را که شنید دیگر هیچ نگفت و به همان دل و جگر راضی شد. مرتضی نیز امکانات اجتماعی خوبی داشت .شجاعت فوقالعاده و عادیسازیاش در صحنه مثالزدنی بود. شجاعت مرتضی صمديه چنان بود که اگر او در زمان شناسايی و یا عملیات احساس خطر میکرد آن عمل متوقف میشد. او همیشه چنان بر انجام عمل اصرار داشت که احساس خطر او بر ضرورت عقبنشینی و متوقفکردن عملیات حجت بود. جالب اینکه افراخته تا زمانیکه در شاخه ما بود این توانايیها را ستایش و تأيید میکرد و در چند مورد هم به سفارش مجید شریف، قرار شد با من بیاید و از ما بیاموزد، بنابراین اکنون نمیتوانست بهسادگی همه را نفی کند. از هرکجا وارد میشد و میخواست ایرادی بگیرد واقعاً ناتوان بود و ما بهراحتی و البته بدون اینکه تحریکش کنیم، پاسخي داشتیم. هدف ما (من و مرتضی) این بود که او را وادار کنیم نه از موضع بالا و برتر، بلکه برابر حقوق با ما حرف بزند و این برای او به معنای واگذارکردن صحنه بود. به ياد دارم در یکی از جلسات از او درباره مجید(اکبر) پرسیدم، البته پیش از ظهر همان روز مخفیانه مجید را دیده بودم در حالیکه اسلحه سازمانیاش را از او گرفته و او را به کارگری فرستاده بودند. افراخته ابتدا یک دروغ تحویل من داد و گفت:"اکبردر قسمتهای دیگر سازمان مشغول انجام وظايف انقلابیاش است." اما ناگهان مثل اینکه فکر کرد گاف بزرگی از من گرفته بهشدت برافروخته شد و ادامه داد: "این چه سؤالی است که میکنی؟ این نشانه گرایشات لیبرالیستی و خردهبورژوايی توست. این کنجکاوی تشکیلاتی است و... " او شروع به تاختن به من کرد، من هم که شیطنتم گل کرده بود وانمود کردم تحتتأثیر حرفهای او قرار گرفتهام، سرم را پايین انداختم و او بیشتر حمله کرد. وقتي صحبتهایش تمام شد، با خونسردی گفتم: "بهمن! همیشه همینطور با عجله قضاوت می کنی؟" او که از جواب من جاخورده بود و انتظار اینگونه صحبتکردن آن هم ازسوي مرا نداشت، با تعجب به من و مرتضی نگاه کرد، گویا میخواست تأيیدیهای از مرتضی علیه من بگیرد. اما من مهلت نداده و ادامه دادم:"آخر اکبر (نام تشکیلاتی مجید) از این پایگاه و پایگاههای دیگر که من و تعدادی از بچهها به آنها تردد میکنيم باخبرست. رسم تشکیلاتی است که یا او خود خبر سلامتیاش را بدهد یا تو که بهجای او آمدهای از سلامت او به ما و دیگران خبر دهی. خود اکبر هم وقتی مدتی طولانی به ما سر نمیزد خبر سلامتیاش را هر روزه به ما میرساند. سؤال من به این خاطر بود..." توضیح من، آب سردی بر سراپای او بود. او دیگر نتوانست از موضع پیشین حمله کند. الگوی افراخته، پرچمدار و مقاله پرچم بود و برخوردی که با علیرضا سپاسی آشتیانی بهعنوان "اپورتونیست چپنمای سلطهطلب" شده بود، او میخواست همین پروژه را در مورد من و مرتضی پیش ببرد. در گام اول میخواست امکانات،ارتباطات، اطلاعات و حتی دانش فنی ما را تحویل گرفته و سپس ما را بهدنبال نخود سیاه به کارگری بفرستد و در مقابل امنیت جانی ما هم کمترین احساس مسئولیتی نمیکرد. هدف، خسته و درماندهکردن ما بود که یا متحول شویم یا حداقل از موضع پايین در خدمت آنها قرار گیریم. به این ترتیب در آن زمستان 53،ماازسویی شبها از دست خانهگردیهای ساواک، خواب راحت نداشتیم و ازسوي ديگر روزها درگیر بحث و گفتوگو با نارفیق وحید افراخته و بعدها هم بهرام آرام شدیم. عصرها با حضور افراخته، صمدیهلباف و من، بحث جریان داشت، البته او هرچه میبافت ما پنبه میکردیم. به این ترتیب خانه خیابان ترقی که یکی از امنترین خانههای سازمانی بود محل تردد افراد متعدد شد.
اگر امكان دارد به نمونههايی از برخوردهای متقابل میان شما و صمدیه از یکسو و وحید افراخته از سوی دیگر اشاره کنید؟
شاهسوندي: یکبار گفت ضربههايیکه خوردهایم ناشی از ایدهآلیسم نهفته در ایدئولوژی ما بوده است. او ضربه خانه خیابان شیخهادی و نیز ضربه پس از عملیات سرتیپ طاهری که به دستگیری محمد مفیدی، محمدباقر عباسی و سرانجام شهادت محمود شامخی انجامید را بهعنوان نمونه ذکر کرد. من و مرتضی که دلیل ضربهها را میدانستیم و پيشتر درباره آن بحث کرده بودیم در مقابل نتیجهگیری او مقاومت کردیم و دلایل ضربه را عدمرعایت الفبای ضوابط تشکیلاتی و امنیتی و اینکه افراد بدون کمترین آموزش و آزمایش شروع به مداربندی کرده و بسیاری ضوابط را رعایت نکردهاند، دانستیم و نتیجهگیری کردیم که این ربطی به ایدئولوژی ندارد. ضوابط این کار پيشتر تنظیم شده و اگر مسئول مربوطه و افراد ضوابط را رعایت میکردند این اتفاق نمیافتاد. این خطايی تشکیلاتی است و ربطی به ایدئولوژی، آن هم بعد فلسفی آن ندارد. در ضمن مسئول اصلی گروه بهرام آرام بود که در زمره سراني بود كه تغيير كرده بودند. من همچنین نقاطضعف یکی دو نفر از افراد تغییر ایدئولوژی داده و متحول شده را میدانستم و با ذکر نام آنها گفتم این مسائل را چگونه تبیین میکنید؟ اینها مسائل خصلتی و فردی است و رابطه این همانی و یک به یک، به قبول و یا عدمقبول ایدئولوژی به مفهوم فلسفی آن ندارد در غیر این صورت ايرادهاي اینها هم به ایدئولوژیشان مربوط میشود. افراخته گفت: آنها هنوز ایدئولوژی پرولتری را جذب نکردهاند. من گفتم: با همین استدلال در مورد افراد مذهبی هم میتوان گفت که آنها ایدئولوژی اسلامی سازمان را جذب نکردهاند، نمیشود که ضعف یکی را به عدمجذب ایدئولوژی نسبت داد و همان ضعف را در فرد دیگر به بنیان ایدئولوژی نسبت داد. بحث عصرها بین ما جریان داشت. در یک جلسه اشکالهاي مرا بزرگ کرد و میخواست مرا به موضع دفاعی اندازد. من آنچه را که وارد بود بلافاصله تأيید کرده و پذیرفتم، اما اضافه کردم ضعفهای من به علت عدمجذب کافی ایدئولوژی اسلامی سازمان بوده است. این نتيجه گیری، او را هم عصبانی و هم مستأصل کرد. یکروز گفت باید به کارگری بروی تا خصلتهای خردهبورژوايیات از بین برود. گفتم میروم، اما بلافاصله اضافه کردم که تو بهتر از هرکس میدانی که من از معدود افرادی بودهام که روابط بسیار گسترده با اقشار گوناگون اجتماع و ازجمله کارگران داشتهام. سپس داستان حسینآقا پاسبان، کارگری در کورهپزخانهها، بلورسازیها، کارخانههای سنگبری و کارهای ساختمانی جنوبشهر ازجمله شهرک دولتآباد، کارخانه آزمایش و سرانجام ماجرای اجارهکردن دکان رادیوسازی در خیابان بیسیم نجفآباد(3) و نیز خانه خیابان دهمتری درویش در مسگرآباد و همسایگانی که با آنها ارتباط فعال داشته، به فرزندانشان درس میدادم و وسايل برقیشان را تعمیر میکردم، به یادش آوردم و به او گفتم این کارنامه کارگری رفتن و روابط اجتماعی من است، پس از آن افزودم در تمامی تماسهايیکه با اقشار محروم جامعه و کارگران داشتهام تجربه به من نشان میداد که اسلام بهمثابه ایدئولوژی سازمان بیش از هر ایدئولوژی دیگری قدرت جذب اقشار محروم و زحمتکش جامعه و بويژه کارگران را دارد. گفت: «تو معنی این همه کارگری رفتن را نفهمیدهای.» گفتم: «تو که خودت یک روز هم کارگری نرفتهای، چگونه از کارگری رفتن من ایراد میگیری؟» ما میخواستیم او به مقولههاي ایدئولوژیک بپردازد، اما او میخواست از مواضع تشکیلاتی، ما را به تسلیم وادارد. چندینبار گفتیم آدم که با چند جزوه دست چندم مانند «انسان چگونه غول شد» که تغییر ایدئولوژی نمیدهد. بعد هم افزودم ما همه اینها را خوانده بودیم و بعد «مجاهد» شدیم. افراخته، در بحثهای گوناگون با ما کم میآورد، طوری که در پایان حرفی برای گفتن نداشت، اما در فاصله دو جلسه توسط بهرام و یا شهرام شارژ میشد. با این همه در پایان جلسه بعد وضع مانند پيش بود. به این ترتیب بحثهای ما چندین نوبت متوالی بینتیجه ادامه یافت. پس از یکی دو هفته در پایان جلسه از من خواست که اسلحه خود را تحویل دهم، من هم تحویل دادم. همانروز در خیابان با کلک، اسلحه مرتضی را هم گرفت. به این ترتیب که چند بار خطاب به مرتضی گفت: «برادری به اسلحه احتیاج دارد و من دارم سرقرار او میروم. تو (مرتضی) اسلحهات را بده ، بعداً از انبار برایت میآورم.» مرتضی هم به این ترتیب خلعسلاح شد. یکی دو هفته گذشت و از وعده تحویل سلاح به مرتضی خبری نشد. به یک نکته مهم هم بايد اشاره كنم؛ درآن ایام و حتی تا چند ماه بعد اصلاً «اسلحه» و تهیه آن مد نظر ما نبود. درآن ایام یک جزوه و نوشته سیاسی و بخصوص ایدئولوژیک از سازمان، که پرچمدار درصدد نابودی همه آنها بود، از دهها اسلحه و بمب برای ما باارزشتر بود؛ از اینرو بود که در مقابل خلعسلاح توسط پرچمدار، حساسیت و نگرانی نداشتیم. تنها نگرانی این بود که ما در شهر و در محیط تحت کنترل ساواک و نیروهای امنیتی، آن هم در شرایط خانهگردیهای شبانه، فعالیت میکردیم. درآن وضعیت هر لحظه امکان درگیری و رويارويي با ساواک وجود داشت. اسلحه برای ما وسیلهای دفاعی در برابر رژیم بود که البته این را هم از ما دریغ کردند. در جلسهای با حضور مجید شریف، مرتضی و من قرار شد کمی فتیله مخالفت را پايین بکشیم تا بتوانیم همه امکانات را جذب کنیم. مرتضی هنوز امکاناتی در اختيار داشت. من تقریباً تمام امکانات و افرادی را که با آنها در ارتباط بودم در جریان گذاشته و آنها با ما اعلام همبستگی کرده بودند. قرار ما بر این شد که مرتضی کمی کوتاه بیاید و من موضع قاطع بگیرم و ارتباطم را قطع کنم و به کارهای گروهی خودمان برسم. یک روز عصر (اواخر دی 1353) وحید افراخته به خانه خیابان ترقی آمد. پس از کمی بحث، مرتضی که خلعسلاح شده بود، وانمود کرد که از مخالفت شدید اولیه منصرف شده و مسئله مبارزه با رژیم برایش از تغییر ایدئولوژی مهمتر است. افراخته که هفتههای طولانی هیچ دستاوردی نداشت با شنیدن حرفهای مرتضی بسیار خوشحال شد. نوبت به من که رسید طبق قرار پیشين محکم ایستادم و گفتم من دیگر شما را قبول ندارم. شما با ما بهصورت تاکتیکی برخورد میکنید و صداقت ندارید، میخواهم از سازمان جدا شوم. من نه از مبارزه خسته شدهام و نه برای حفظ جانم این حرف را میزنم، چون میدانم با سازمانبودن حفاظت بیشتری برای من دارد و در جداشدن خطر دستگیری و به دام ساواک افتادن زیادترست. با این همه چون شما را "صادق" نمیدانم میخواهم جدا شوم. با شنیدن این کلمات به راستی برق از کله افراخته پرید. با موردی روبهرو شده بود که اصلاً تصور و گمانش را نمیکرد؛ کوتاهآمدن مرتضی و کوتاه نیامدن من. او که تا دیروز از موضع بالا ما را مورد حمله قرار میداد ناگهان چنان نرم شد که قابل تصور نبود، گفت: "نه! بمان چرا میخواهی بروی؟ تو که میخواهی مبارزه کنی، کجا بهتر از سازمان میتوانی با حفظ ایدئولوژی خودت با رژیم مبارزه کنی؟! گفتم:"میدانم بیرون از سازمان خطرات زیاد است و با سازمان بودن حفاظت بیشتری برای فرد فراهم میکند، ولی از آنجا که دیگر شما را صادق نمیدانم میخواهم بروم." باز هم کوتاه آمد و گفت: "بمان! شاید من نتوانستهام بهخوبی نظرات سازمان را برایت توضیح دهم. بمان! قرار میگذاریم با سید (بهرام آرام) که تو را خوب میشناسد و تو نیز او را میشناسی صحبت کنی." گفتم: "از قضا تو خیلی خوب نظرات سازمان را منعکس کردی. اشکال از شخص تو نیست، من این سیستم را قبول ندارم." بعد هم افزودم: "میدانی آنچه تو طی چند هفته گذشته از خودت نشان دادی، نه آن بهمنی است که من قبلاً میشناختم و نه هیچ شباهتی به کسانی دارد که من آنها را بهعنوان چهرههای شاخص و ماندگار سازمان میشناسم.» گفت: «مثلاً کی ؟» گفتم: «سعید محسن، محمدآقا، ناصر صادق، فرهاد صفا، احمد رضايی و کاظم ذوالانوار.» نام افراد را که میآوردم آشکارا سکوت کرد. نه حرفی علیه آنها زد و نه تلاش کرد خودش را با آنها مقایسه کند، تنها با لحنی که دیگر استحکام و تحکم پیشین در آن نبود گفت: «سازمان ما در مسیر تکاملی خود، ادامه راه همانهاست.» ومن لجوجانه تکرار کردم: «به نظر من اینطور نیست، از اینرو میخواهم از سازمان بروم.» از او اصرار که بمان و از من انکارکه میخواهم بروم. در وضعیت بدی قرار گرفته بود. قادر به واكنش نشاندادن نبود و فرصت همفکری با شهرام و بهرام را هم نداشت، چون من ناگهاني به او گفته بودم . برای این که فضا را آرام کنم، افزودم: «من مبارزه را کنار نمیگذارم، به محیطهای اجتماعی و کارگری ميروم .میخواهم حسابی تحقیق کنم. اگر پس از تحقیق به این نتیجه رسیدم که حق با شماست برمیگردم . اگر خواستید مرا دوباره بپذیرید، اگر هم به نتیجه دیگری رسیدم به مبارزهام با حکومت شاه ادامه میدهم. درضمن اگر در مسیر مبارزه با هم برخورد کردیم من به شما کمک میکنم.» با وضعیت غیرمنتظرهای روبهرو شده بود. فردی که اصلاً از او انتظار نداشتند اینگونه در مقابل سازمان ایستاده بود. تاکتيک اتخاذ مواضع گوناگون بسیار مؤثر افتاد و ما با فرصت چند ماهه به سازماندهی خود پرداختیم. تا آنجا که میدانستیم این تنها و اولین مورد از اینگونه موارد بود. طبق سنت «همه» سازمانهای توتالیتر و غیردموکرات و ازجمله سازمان نارفیقان، فرد معترض باید «اخراج» شود و نه اینکه خود « خارج» شود. در سازمانهای دموکراتیک افراد به میل و اراده خود وارد و به میل و اراده خود خارج میشوند، عضو میشوند و حتی به ردههای بالای تشکیلات میرسند، گاه استعفا میدهند و گاه با تعدادی دیگر انشعاب میکنند و گروه دیگری تشکیل میدهند، اما در سازمانهای توتالیتر ماجرا به این صورت نیست، افراد یا درون «حلقه»اند، پس رفیقاند و برادر و مبارز و بهاصطلاح امروزی«خودی»؛ ممکن است شماری به هر دلیل بخواهند از «حلقه تشکیلات» بیرون بروند، در این صورت «خائن»اند و «دشمن خلق» و همکار رژیم. در این سازمانها حد وسط وجود ندارد. در این سازمانها و احزاب، کوچکترین تمایل گریز و حتی دوری از مرکز بهشدت سرکوب میشود. فرد معترض باید بهايی سنگین بپردازد، تا افراد دیگر بهراحتی هوس بیرونرفتن به سرشان نزند. فرد معترض باید با انبوهی بدهکاری و سرافکندگی و کارنامهای سراپا ضعف و خیانت از سازمان بیرون انداخته شود. در واقع «جسد متحرک» فرد معترض باید از سازمان بیرون رود تا درآینده حق هیچ اعتراض و ادعايی نداشته باشد. جلسه که تمام شد، افراخته و مرتضی صمدیه از خانه بیرون رفتند. در بین راه افراخته به مرتضی میگوید: «سلاح به تو خواهیم داد و ترتیبی میدهیم که بتوانی در یک پوشش مناسب خانهای اجاره کنی و از کریم (سعید) جدا شوی.» او سپس به مرتضی میگوید: «از نظر سازمان حکم سعید، حکم سرباز فراری از جبهه است. اگر قدرت داشتیم یک گلوله در مغزش خالی میکردیم.» آن روز گذشت. دو سه روز بعد، اسلحه کمری رولوراسپرینگ فيلد متعلق به مرتضی را که از او گرفته بودند، به او برگردانند. در اینجا بیمناسبت نمیدانم بخشي از بازجويی یار عزیز و دیرینم مرتضی صمدیه لباف را برایتان بخوانم. (ایکاش کسانی که این مدارک را در اختیار دارند؛ با اسناد تاریخ میهن ما کمتر گزینهای برخورد کنند و تمامی آن را در معرض قضاوت نسلهای آینده قرار دهند): «از حدود هشت ماه پیش [تاریخ بازجويی حوالی تیرماه1354 است] من در جریان مبارزه ایدئولوژیک قرار گرفتم. جریان به این قرار بود که مجید شریفواقفی شروع کرد به کنایهزدن از این قبیل که کمکم دارند زیر پای خدا را جارو میکنند. از نظر مرکزیت افرادی که مذهبی هستند به علت داشتن چنین تفکری یا باید نوع تفکر خود را عوض و اصلاح کنند. به این شکل که به کارگری بروند و آنقدر کار کنند تا قدرت پذیرش مارکسیسم را پیدا نمایند یا اینکه در گوشهای قرار گیرند و به کارهای خردهکاری بپردازند و کمکم وضع خود را عادی کرده و شغلی پیدا كرده و زنی هم گرفته و بهتدریج کنار بروند. صحبت میشد که تمام ضعفها و ضربههايیکه ما تا به حال خوردهایم مربوط به تفکر ایدهآلیستی و مذهبی بوده که داشتهایم و این هم از گرایشهاي خردهبورژوازی ماست و اگر ایدهآلیست نبودیم و اگر تفکر مذهبی نداشتیم اصلاً ضربه هم نمیخوردیم. خلاصه صحبتهايی به این شيوه شروع به وزیدن گرفت تا اینکه مسئول ما عوض شد و وحید افراخته بهجای مجید (شریف واقفی) آمد و با من و سعید شروع به بحثکردن نمود... من و سعید شبها به کشبافی رفته و مدتی را کار کردیم. تا اینکه جزوه پرچم مبارزه ایدئولوژیک بیرون آمد... از این زمان به بعد من و سعید دیگر به حرفهای وحید گوش نمیدادیم. دیگر کارگری نرفتیم. در این رابطه سعید انتقادی به وحید کرد و گفت تو خودت چقدر کارگری رفتهای که ما را کارگری میفرستی. شما با ما تاکتیکی برخورد میکنید. حال که ما حاضر به همعقیدهشدن با شما نیستیم شما به خود اجازه میدهید هر بلايی بخواهید سر ما بیاورید. پس چه بهتر که بروم کنار. وحید در پاسخ گفت تو اصلاً مفهوم کارگریکردن را نفهمیدهای. این مدت هم که کارگری کردی مانند قبل هیچ تأثیری روی تو نداشته. ازسوي دیگر مجید بدون اینکه وحید متوجه شود به منزل ما میآمد. مجید به من گفت تمایل به همکاری با آنها را نشان بده تا اینکه سلاح در اختیارت بگذارند. من نیز این کار را کردم و از خود انتقادي كردم و بيان داشتم شما مسائل را بيشتر براي من توضيح دهيد و روشن كنيد، شايد بپذيريم... پس از آن وحيد گفت سلاح به تو خواهیم داد و ترتیبی نیز میدهیم که بتوانی در یک پوشش مناسب خانهای نیز اجاره کنی و از سعید جدا شوی. درباره سعید به من گفت او مانند سرباز فراری ایستاد و اگر قدرت داشتیم یک گلوله در مغز آن خالی میکردیم. پس از چند روز دومرتبه سلاح به من داد...»(4) به این ترتیب من ارتباطم را با سازمان قطع کردم. مجید به کارگری میرفت و مرتضی با انتقاد از خود با آنها در ظاهر کار میآورد، اما در ورای این ظاهر متفاوت، جلسهها و تلاشهای ما در مسیر احیاي جریان خودمان ادامه داشت.
چشم انداز ایران:ممکن است به شماری از اقدامات و دستاوردهای خود طی این مدت اشاره کنید؟
شاهسوندي: مجید طی این مدت، جوابیهای بر مقاله "پرچم" نوشت، ما این جوابیه را برای روز اعلام جدايی گذاشته بودیم. سعی میکنم درآینده بخشهايی از آن را که به يادم مانده است بازسازی کنم. من موضوع را با عبدالرضا منیری جاوید (خسروـ حمید الکترونیک) که مغز متفکر گروه الکترونیک بود در میان گذاشتم، او با ما اعلام همبستگی کرد و قرار شد چند نفرهوادار علنی را پس از اعلام موجودیت در جریان بگذارد. جالب است بدانيد طی مدتی که افراخته به خانه خیابان ترقی میآمد ارتباط منیری جاوید با من را قطع کرد. ابتدا خودش مسئول ارتباط با او شد. سپس ساسان صمیمی بهبهانی که من، او و برادرش کیوان را از دوران دانشآموزی و بعد هم دانشجويی میشناختم، رابط او کرده بود. ساسان انسان بسیار متین و مؤدبی بود، اما در این ایام در برابر جریان پرچمدار "تسلیم" شده بود. قرار بود دانش فنی منیری جاوید به وی منتقل شود و او بهجای من با منیری جاوید کار کند. پیشتر از"تسلیم"شدن و نه متقاعدشدن افراد صحبت کردم؛ "ساسان" نمونه بارزی از اینگونه افراد بود. من او را در سال های 50-1349 زمانیکه با احمد توکلی و احمد شادبختی گروه سه نفره دانشجويی فعالی در دانشگاه پهلوی (شیراز) بودند نشانه کرده و به سازمان معرفی کردم. احمد توکلی باوجود فعالبودن در محیط دانشجويی، به دلايل گوناگون، پتانسیل عضویت از خود نشان نداد. احمد شادبختی، انسان بسیار وارسته و شریفی بود، اما بهدلیل نقص عضو و شاخصبودن نتوانست به عضویت گروه چریکی مخفی درآید. البته او بعدها در ارتباط با احمدرضا کریمی معلوم الحال دستگیر شد و در زندان به عضویت سازمان در آمد. پس از انقلاب ما هم خانه و با هم در نشریه مجاهد بودیم . اودر سال 60 دستگیرودراوین تیرباران شد. از میان این سه، ساسان وبرادرش کیوان صمیمی قبل از انقلاب به عضویت سازمان درآمدند. من پس از اعلام جدايی از سازمان، دستم باز شده بود که با هرکس میخواهم ملاقات کنم. نشانی ساسان را بهدست آورده و او را ملاقات کردم. یکی دو ساعتی با او درمورد تحولات درون سازمانی صحبت کردم . بدون اینکه نشان و ردی از وجود یک گروه و جریان بدهم، منتظر واكنش او بودم. او مخالف نکرد، اما اظهار علاقه هم نکرد. به نظرم مانده بود که چه کند. ماجرا را به صمدیه و شریف گفتم، قرار شد پس از اعلام موجودیت بار دیگر با اوصحبت کنم؛ امکانی که البته فراهم نشد. در پی دستگیری افراخته و در اثر همکاریهای گسترده او با ساواک، ساسان نیز دستگیر شد. در روزهای بازجويی و شکنجه در کمیته مشترک سابق، من چند بار دراتاق بازجو با ساسان ملاقات کردم. برخورد او با من بسیار گرم و از سر تواضع بود. او نسبت به اتفاقهاي پیش آمده ابرازتأسف و برائت کرد. در بازجويیهای بهجای مانده از او در مورد تماسش با منیری جاوید روحیه "تسلیم" اوآشکارست. ساسان در پاسخ به اعتراض منیری جاوید به وی میگوید: "به او گفتم که گمان نکن که هرکس از هر چیز در سازمان با خبر است غیر از تو.مثلاً مسئله مارکسیسم برای خود من هم آنطورکه تو فکر میکنی حل نشده و مسئله این نیست که من هیچ اشکال و هیچ سؤالی در این زمینه ندارم. ولی من سؤالهايم را مطرح میکنم و جواب میخواهم و بحث میکنم، ولی تو هنوز هیچ اشکالی را مطرح نکرده، خودت برای خودت مسئله را پرورانده و بزرگ کردهای و تصمیم نهایی را هم گرفتهای..."(5) کمتر از دو ماه از تشکیل گروه ما نگذشته شمار افراد ما رو به فزونی گرفت: ـ محسن سیاهکلاه، عضو علنی و کارآمد سازمان در ارتباط با ما قرار گرفت. متأسفانه او کمی بعد و قبل از علنیشدن جریان ما، توسط گشتیهای کمیته دستگیر شد. این برای گروه کوچک ما در آغاز راه ضربه بزرگی بود. محسن پس از دستگیری مقاومت کرد و ساواک پی به عضویت او در سازمان نبرد، البته او نیز پس از دستگیری و خیانت افراخته دوباره به زیر شکنجه برده شد. ـ علی خدائی صفت دیگر عضو علنی و پر ارتباط سازمان از شاخه بهرام در ارتباط با ما قرار گرفت. پیوستن علی خدايیصفت، سر پل بسیاری ارتباطات بعدی ما شد . ـ ابراهیم(ناصر) انتظارالمهدی عضو قدیمی و با سابقه سازمان و همشهری من در ارتباط با ما قرار گرفت. او حاضر به پذیرش ایدئولوژی جدید نشده، ولی دچار نوعی سردرگمی و ابهام شده بود. پس از اینکه فهمید جریان اصیل سازمان ادامهدار است جان تازهای گرفت، از طریق او مهدی کتیرايی و محمدعلی توحیدی در ارتباط با ما قرار گرفتند. ـ از طریق محسن سیاهکلاه و علی خدايیصفت امکاناتی خوشهای از اعضا و افراد مستعد در ارتباط با ما قرار گرفتند. ـ سرنخی از حسن ابراری عضو قدیمی سازمان و حسین جنتی از اعضای قدیمی بهدست آمد که پرچمدار هريک را به کارگری و انزوا فرستاده بود. ـ حمید خادمی کادر ارزنده و علنی سازمان و تعدادی که در ارتباط با او بودند به ما وصل شدند. شماری بازاری و ازجمله سیفالله کاظمیان در ارتباط مستقیم با ما قرار گرفتند. ـ درهمین ایام، شماری زندانیان سازمان که محکومیت سهساله را گذرانده بودند آزاد شدند. در میان آنها چهره برجستهای بهنام " فرهاد صفا" مسئول سابق استان فارس و مسئول مستقیم خود من در پيش از شهریور 50 وجود داشت. فرهاد استعداد برجستهای در حد احمد رضايی و کاظم ذوالانوار بود. افزون برآن، محمد اکبری آهنگر دیگر عضو برجسته، بهتازگی آزاد شده بود. شمار دیگر هم آزاد شده بودند مانند علی اکبر نبوی نوری، مهدی خدايیصفت، محسن طریقت منفرد، جواد برائی و... هريک از این زندانیان آزاد شده و بخصوص فرهاد صفا و محمد اکبری تجارب و دستاوردهای ارزشمند زندان را با خود داشتند .تلفیق توان تئوریک و تجارب اینها با توان و تجارب عملی و مبارزاتی ما در بیرون پایان ادعاهای پرچمدار بود. این بود که تماس با زندانیان آزاد شده در دستور کار ما قرار گرفت. شهرام میخواست زندانیان آزاد شده را بهصورت جدا جدا ابتدا مخفی کند، ارتباطات آنها را قطع کرده و سپس تحتتأثیر قرار دهد. ما از طریق امکاناتی که داشتیم موضوع را بخصوص با فرهاد صفا و محمد اکبری در میان گذاشتیم. جالب است دانسته شود که نه تقی شهرام و نه بهرام هیچيک از تغییر ایدئولوژی سازمان با زندانیان آزاد شده صحبت نکرده بودند، بهگونهایکه آنها در ابتدا در رويارويي با اطلاعاتی که ما به آنها میدادیم، محتاطانه وگاه با تردید برخورد کردند، البته سپس مطمئن شدند. به این ترتیب طی دوماه، اولین تلاشهای ما با نتایج فوقالعاده بیش از انتظارمان روبهرو شد.
در این ایام مجید چه کار میکند؟
شاهسوندي: مجید را خلعسلاح کرده و به کارگری فرستادند. لیلا زمردیان (آذر) همسر او نقش رابط وکنترلکننده او را داشت. لیلا در این ایام گرفتار بحران روحی بزرگی بود؛ از سويی بحران ایدئولوژیک و از سوی دیگر بحران عاطفی میان سازمانی که زور دارد و تشکیلات و همسری که حق با اوست اما تنهاست. مجید ماجرای گروه را به لیلا نگفت. چند روزی به کارگری رفت. پس از اعلام جدايی من و افزایش فعالیتها قرار شد دیگر کارگری نرود، اسلحهای هم از انباری که داشتیم تهیه کرده و دوباره مسلح شد. البته برای اینکه لیلا حساس نشود شبها سر قرار اسلحه را پس میداد و صبح سرقراری دیگر، من یا مرتضی اسلحه را به او میرساندیم . با پیشرفت کارگروه، مجید شبها اسلحه را پس نمیداد. لیلا که مأمور کنترل و گزارش احوال مجید بود متوجه شد، اما به سازمان و پرچمدار گزارش نکرد. لیلا یک زن مبارز است و میخواهد به مبارزه ادامه دهد. اعتماد به نفسش مانند بسیاری دیگر لگدکوب حملهها و انتقادهاي ناروای شهرام و بهرام و امثال افراخته شده است و از جریان ما هم خبر ندارد. زنی است تنها و بیپناه درگیر نبرد با خود در ابعاد عاطفی و مبارزاتی. در این وضعیت پرچمدار بهعنوان معیار صداقت مبارزاتی او را مأمور کنترل همسرش کرده است و باری مضاعف بر شانههای ناتوانش گذاشتهاند. مجید بدون اینکه از جریان ما چیزی به او بگوید، آرامآرام با وی صحبت میکند. نظر مجید این است که معیار ما برای عضوگیری مخالفت با جریان پرچمدار نیست. ما معیارهای خود را داریم و طبق آن باید عضوگیری کنیم. از نظر مجید، لیلا هنوز شرابط عضویت درگروه ما را نداشت. کمی هم از احوالات مجید بگویم؛ آن یار کزو گشت سر دار بلند. پس از این همه سال آنچه از او به یادم مانده نمايی است تمامعیار از سیمای پاک، مبارز و انقلابی یک مسلمان، یک انسان. او باوجود همه ضربههايی که از پرچمدار خورده و عهدشکنی و خیانتهايیکه دیده بود، انصاف و عدالت را در مورد آنان رعایت میکرد. عجیب اصرار داشت که از اسرار آنها آنچه را ضروری نیست حتی به من و مرتضی نگوید و به ما نیز همین توصیه را میکرد. ما میدانستیم نفر اصلی این جریانها محمدتقی شهرام است، اما او با اکراه نام او را بر زبان میآورد و به لفظ «پرچمدار» قناعت میکرد. او میگفت دشمن ما رژیم شاه است، اینها میآیند و میروند، اما مبارزه ما ادامه پیدا خواهد کرد. با آرامش و روشنبینی خاصی به آینده مینگریست. یک روز به من گفت: «کریم! هیاهو و قدرت کنونی اینها زودگذر است. فردا که از ما جدا شوند، تازه مارکسیستهای صفر کیلومتر میشوند و آغاز اختلافهاي درونی و بیرونیشان است. از يكسو با فدايیها بر سر رهبری جنبش مارکسیستی اختلاف پیدا خواهند کرد و از سوي دیگر گرایشهاي گوناگون درونشان پیدا خواهد شد و هريك، سازی جداگانه خواهند زد.» وقتی با هم در کوچههای حوالی چهارراه سیروس قرار داشتیم من کارهای انجام شده و پیشرفت کار را گزارش میدادم. احساس کردم حواسش جای دیگر است و به حرفهای من گوش نمیدهد. صحبت را قطع کرده و گفتم : حواست نیست؟ مثل این که اینجا نیستی؟ لحن من کمی تند بود. او بلافاصله جواب داد : نه! حواسم به صحبت تو بود من البته قبول نکردم ولی دیگرحرفی نزده و به گزارش ادامه دادم. چند دقیقهای نگذشته، حرفم را قطع کرد و گفت: «کریم! حق با تو بود. من حواسم جای دیگر بود و بیخودی عکس العمل نشان دادم.» روزی دیگر در حوالی مسگرآباد قرار داشتیم. افزون بر موارد کلی مورد خاص آذر (لیلا زمردیان) همسر مجید مطرح شد. من گفتم که ما باید در جذب او فعالتر باشیم. او گفت: «کریم! اولاً معیار عضویت ما ضدیت با پرچمدار و جریان او نیست. ما مجاهدیم و معیارهای خاص خود را داریم. معیارهای گذشته سازمان که یادت نرفته؟ ثانیاً من با پرچمدار فرق میکنم. او فکر میکند لوکوموتیو بسیار قدرتمندی است که میتواند واگنهای بدون موتور را بهدنبال خود بکشد، اما من میخواهم هريک از افراد خود یک لوکوموتیو باشند هرچند کوچک. او (تقی شهرام) وقتی نباشد همه واگنهایش میایستند و من وقتی نباشم هريک از بچه در حد خودشان حرکت می کند.»
درحاليكه گفتههاي شما به مراحل حساس و شنيدنيتري ميرسد، اجازه دهيد ادامه آن را به شماره آينده موكول كنيم.
پینوشت: 1ـ در سال 52 و پس از شهادت رضا رضايی، بحثهای درون سازمانی توسط تقی شهرام از موضوعات سیاسی ـ تشکیلاتی ـ استراتژیک به بنیانهای فلسفی و ایدئولوژیک کشانده میشود. مجید مطرح میکند بهدلیل عدمتوافق در مرکزیت، طرح مسائل در سطح مرکزیت بماند و کادر های پايین تا حلوفصل نهايی، آموزشهای قبلی را ببینند. بهرام آرام، دیگر عضو مرکزیت نیز با نظر مجید موافق است و تقی شهرام نیز ظاهراً موافقت میکند. سیر تحولات نشان داد که پرچمدار از همان آغاز پیمانشکنی کرده و به شاخه تحت کنترل خود آموزش و تعلیمات مارکسیستی داده است. 2ـ درباره بیریشهگی تغییر ایدئولوژیک او و نتایج فاجعهبار آن در هنگام دستگیری و همکاری همهجانبهاش با مأموران ساواک در آینده به تفصیل خواهم گفت. بررسی علت مقاومت عنصر "چریک فدايی خلق" و وادادگی ذلتبار بسیاری از این بهاصطلاح تکاملیافتگان نیز قابل بررسی است. 3ـ این دکان را من تحت پوشش تعمیرکار رادیو و تلویزیون از صاحب آن احمدآقا رادیوساز، کرایه کرده بودم. در این مکان و در مقابل چشمان مردم محل، ما دستگاههای شنود بیسیمهای ساواک و کمیته را میساختیم. 4ـ سازمان مجاهدین پیدايی تا فرجام، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص 15، ج2. 5ـ خلاصه پروندههاي ساسان صمیمی بهبهانی، به نقل از صفحه 17، ج2، مجاهدین از پیدایی تا فرجام. مطالب مرتبط:
برگزيدن اين صفحه (17) | بيننده: 372
|