|
ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق(8) |
چاپ
|
ارسال به دوست
|
ریشهیابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق(8)
گرفتار در میان دو لبه تیغ استبداد
چشم انداز ایران: در گفتوگوی پیشین تا مرحله شدت گرفتن تحولات درونی پس از به تسلیم واداشتن علیرضا سپاسی آشتیانی و بهرام آرام سخن گفتید، ممكن است ادامه سخن را از همان جا پی بگیرید.شاهسوندی: لازم است پيش از بررسی موضوعات، به شماری از حوادث آن ایام که به درک فضای سیاسی ـ امنیتی آن زمان کمک میکند بپردازم، چون بدون درک شرايط امنیتی آن ایام، قضیه به خوبی درک نمیشود.
پیش از این گفتم که در فاصله زمانی میان خرداد 1352 (شهادت رضا رضايی) تا27 مرداد 1353 (انفجار خانه خیابان شیخ هادی) ساواک جز در موارد تصادفی و اتفاقی موفق به دسترسی و ضربه زدن به سازمان نشده بود.دلیل برتری سازمان نسبت به ساواک در این مرحله، چیزی نبود جز "دستگاههای شنود" موسوم به "صامت" که در گروه الکترونیک سازمان (با رهبری شریفواقفی و با عضویت عبدالرضا منیری جاوید و من)ساخته میشد. خود ضربه مرداد 53 نیز ناشی از بیتجربهگی و عدمرعایت ضوابط و بدیهیات تشکیلاتی بود تا کمینگذاری و طراحی دشمن. لازم است توضیح دهم که برای هواداران و اعضای بیاطلاع از دستگاههای شنود و در فقدان اطلاع از نقش کیفی و تعیینکننده آن دستگاهها در حفاظت از سازمان، ضربهنخوردن سازمان بر حمایت مردمی و استقبال تودههای شهری از سازمان و مشی مسلحانه تعبیر میشد. چنان تصوری اگر برای هواداران و اعضای غیرمطلع خطای ناشی از فقدان اطلاع ودرنتیجه قابل توجیه بود، برای محمد تقی شهرام که از جزئیات امر اطلاع کامل داشت قابل قبول نیست. با این همه، مصونیت تشکیلاتی که برای شخص خود او فراهم شد، بر متنی از روحیه خودبزرگبینی و خودمحوربینی باعث شد تا در آنها هم این "توهم" پدید آید که سازمان مرحله "تثبیت" را پشت سرگذاشته و وارد مرحله دوم استراتژی خود یعنی" تودهایشدن مبارزه در شهر" شده است.(1) امری که البته صحت نداشت و من آن را صرفاً "برتری فنی و تکنیکی مرحلهای" سازمان میدانم تا مرحلهای از مراحل استراتژی؛ برتریای که در درگیریهای مقدر چریک شهری با ساواک هرلحظه میتوانست از دست برود. درست بهدلیل اهمیت دستگاههای شنود بود که رضا رضايی، آنها را" اطلاعات استراتژیک" سازمانی که در هرشرایطی نباید لو بروند توصیف کرد و بخش قابلتوجهی از تلاش و کوشش گروه الکترونیک سازمان نیز صرف عادیسازی و ایجاد پوشش مناسب برای دستگاههای مزبور بود. ناگفته روشن است که علیرغم تأکیدها و مراقبتهای بسیار، دستگاههای شنود هر لحظه در معرض خطر لورفتن قرار داشت.کافی بود تا ساواک به نمونهای از دستگاههای ساخت ما دسترسی پیدا کند و سیستمهای ارتباطی و مکالماتی خود را تغییر دهد. البته گروه ما در حد توان فنی آن روز خود به این موضوع هم فکر کرده بود، ازاينرو تلاشهای بسیار زیاد و ظریف فنی بهکار برده بودیم تا دستگاههای شنود بهصورت یک رادیوی معمولی کوچک به چشم آید و ساواک در برخورد اول متوجه کاربرد آنها نشود و اینطور هم شد، چنانکه چند عدد از آنها در خانههای تیمی، بهدست ساواک افتاد ولی توجه مهندسان فنی آنها را جلب نکرد و آنها متوجه کاربرد واقعی این بهاصطلاح رادیوها نشدند.(2) ما همچنین تحقیق کرده بودیم که درصورت لورفتن دستگاههای شنود، رژیم به کدام سیستم متوسل خواهد شد. ما به لحاظ تکنیکی میدانستیم که در صورت لورفتن دستگاههای شنود، سیستم جایگزین مخابراتی و ارتباطاتی ساواک و ارگانهای وابسته به آن به احتمال قریب به یقین چه خواهد بود. به منظور حفظ برتری تکنیکی علاوه بر تحقیقات،مقدمات عملی را نیز فراهم کرده بودیم. من هر وقت یاد آن ایام (که بهترین و خاطرهانگیزترین دوران مبارزاتی خود میدانم) میافتم، نمیتوانم احترام و درعین حال حسرت و اندوه از دسترفتن"نبوغی" چون شهید عبدالرضا منیری جاوید و نیز برنامهریزی علمی و صبورانه مجید شریفواقفی در این موارد را بیان نکنم . همیشه وقتی درباره این ماجرا صحبت میکنم لازم به گفتن میدانم که به توصیه شخص مجید، ما امکانات فنی و تکنیکی خود را بیدریغ و بدون کمترین چشمداشت سیاسی و یا ایدئولوژیک در اختیار سایر گروههای مبارز و ازجمله چریکهای فدايي خلق قرار میدادیم. این سنت همانطور که شریفواقفی در گفتوگوی دو نفره به خود من گفت، در دوران سلطه محمد تقی شهرام و تفکر او بر سازمان ادامه پیدا نکرد.(3) ضربهنخوردن و حفظشدن بر اساس امکانات فنی البته با حفظشدن و ضربهنخوردن براساس حمایتهای مردمی تفاوتهای بسیار زیاد دارند. با این همه آرامش نسبی حاصل از حاشیه امن ناشی از دستگاههای شنود زمینه مساعدی برای "افزایش" توهم و خود محوربینی محمدتقی شهرام شد. مقصود شما از تأکید روی کلمه "افزایش" درعبارت فوق چیست و در صورت امکان کمی از سوابق سیاسی ـ تشکیلاتی محمد تقی شهرام برایمان بگويید؟من کلمه" افزایش" را حسابشده و به عمد بهکار بردم. اجازه دهید برای جلوگیری از هرگونه سوءتفاهم بیشتر توضیح دهم. مقصودم بررسی "نقش فرد" درجریان تحولات است. همه میدانیم که در تحلیل وقایع تاریخی باید به ریشههای حوادث و تحولات پرداخت، اما من میخواهم تأکید کنم که در مقاطعی از تاریخ "فرد" و "شخصیت" نقش ویژه و بارزی پیدا میکنند، چنانکه بود و نبودشان میتواند در روند تحولات تأثیر قطعی و جدی بگذارد. کافی است به نقش ویژه لنین و تصمیمگیری او در ماجرای موسوم به انقلاب اکتبر شوروی نگاه کنیم، چرا که بدون او، آن حرکت بهوجود نمیآمد و یا به نقش ویژه آیتالله خمینی(ره) در تحولات منجر به انقلاب 57 کشورمان خود و یا نقش برجسته آیتالله منتظری در سالهای 64 تا 68 كه به كنارهگيري ايشان انجاميد. شخصیتها افزون بر جهتدادن، گاه شتابدهنده و یا سدکننده مسیر تحولات نیز هستند؛ سدکنندگیای که بهنوبه خود میتواند مانع وقوع حادثه شده و تحول را سالها و یا شاید هم چندین دهه به عقب انداخته و یا اساساً مانع تحقق فعل و انفعال اجتماعی در آن زمان مشخص شود و یا برعکس شتابی غیرمنتظره و بیش از انتظار و توان نیروهای اجتماعی درگیر، به تحولات بدهد. از این منظر است که بررسی خصوصیات نقشآفرینان ماجرای تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین معنی میدهد. روشن است که ذکر خصوصیات این افراد نه به قصد شخصیکردن و تنزل ماجرا به دعوا و رقابتهای فردی است و نه پس از این همه سال، قصد انتقامگیری شخصی از آنها را دارم.(4) بررسی شخصیت افراد بهمنظور تاباندن روشنايی بر رفتار آنان در مسیر ماجراست. با این مقدمه دانستهها و شنیدههای من از محمد تقی شهرام چنین است: محمد تقی شهرام فرزند رمضان، متولد 1326 تهران، دانشآموز ممتاز دبیرستان هدف تهران بود. درسال 1347 در رشته ریاضی دانشکده علوم دانشگاه تهران پذیرفته شد. توسط ابراهیم جوهری که از دبیرستان باهم آشنا بودند با دوتن از دانشجویان دانشکده علوم بهنامهای علیرضا زمردیان و محمد حیاتی آشناشد. به این ترتیب توسط جوهری برای عضوگیری نشان شد و توسط دونفر گفته شده که در آن موقع از کادرهای مخفی سازمان بودند، غیر مستقیم تحت آموزش قرار گرفت. به روایتی پیش از این مدتی نیز عضو و یا در حاشیه انجمن ضد بهايی (معروف به حجتیه) بود، ولی در اعتراض به مخالفت انجمن مزبور با فعالیتهای سیاسی از آن کنارهگیری کرد. او از خانواده غیر سنتی طبقه متوسط میآمد. شهرام به تشویق حیاتی و زمردیان به مطالعه کتابهای گوناگون مهندس بازرگان مانند راه طیشده، اسلام مکتب مبارز و مولد، ذره بیانتها، مطهرات در اسلام، عشق و پرستش، وتفسیر پرتوی از قرآن آیتالله طالقانی و کتابهايی مانند آن میپردازد. بدینترتیب، حدوداً 22 ساله بود که گرایش مذهبی ـ مبارزاتی پیدا میکند و با اسلام سیاسی و مبارز البته گرایش نوین و غیرسنتی آن آشنا میشود. سقف مطالعات اسلامی و نیز سابقه مبارزات اجتماعی او نیز همانهاست که گفتم . پس از طی مرحله مقدماتی عضوگیری توسط دونفر گفته شده، در سال 1348، با مسئولیت موسی خیابانی (که در آن ایام از کادرهای درجه 2 سازمان است ) قرار میگیرد، از اینرو میتوان گفت که او در سال 1348 توسط موسی خیابانی به عضویت سازمان درمیآید. در این هنگام چهارسال از بنیانگذاری سازمان گذشته وسازمان در تدارک شروع عمل مسلحانه، وارد مرحله عضوگیریهای وسیع شده است. در فاصله عضویت تا ضربه شهریور 50 مدتی به اتقاق ابراهیم جوهری تحت مسئولیت آموزشی ـ مطالعاتی کریم تسلیمی و مدتی نیز تحت مسئولیت علی باکری قرار داشت. کار او مانند بسیاری از افراد تازه عضوگیری شده در آن سالها فراگیری مبانی اولیه سازمان و مطالعه نشریات و جزوات آموزشی است که توسط کادرهای اصلی، مرکزی و بنیانگذار تهیه و تنظیم میشد. جدا از این مطالعات و یکی دو ماه تجربه جامعهگردی و کارگری، در سابقه سازمانی او چیز دیگری نیست. این ایام سالهای تدوین استراتژی و تدارک برای ورود به مرحله عمل مسلحانه است. حوادث شناخته شده و معروف آن ایام، رفتن به کشورهای اروپايی و به کشورهای حاشیه خلیجفارس، تماس با مراجع ازجمله آیتالله خمینی، ارتباط با سازمان الفتح و رفتن به اردوگاههای فلسطینی در لبنان و اردن جهت آموزش نظامی، دستگیری افراد سازمان در دوبی و بهدنبال آن هواپیماربايی و نجات افراد دستگیر شده است. از محمد تقی شهرام در هیچیک از این حوادث و جریانات، ردپا و حضور و نشانی دیده نمیشود و این به نوبه خود نشان از "عضویت معمولی" اوست. البته این توضیح ناقص خواهد بود اگر گفته نشود که در جریان مطالعات سازمانی و در تحلیل و تلخیصهای سیاسی از خود استعداد مناسبی بروز داد، همین ویژگي زمینه فعالیت او در دوران زندانش شد. پس از ضربه شهریور 50، مدت کوتاهي در زندان اوین بود و سپس به زندان قزل قلعه منتقل شد و چند ماه بعد هم به زندان قصر انتقال یافت. برای اثبات بزرگنمايیهای بعدی او درباره خود، ازجمله این ادعا که "دفاعیات رهبران سازمان را من تهیه و تنظیم کردهام" هیچ سندی موجود نیست. اندازه و جایگاه سیاسی، تشکیلاتی و ایدئولوژیک او در آن زمان نیز چنان نبوده است. با این همه میتوان تصورکرد که حداکثر وی در "باز نویسی و ارسال به خارج از زندان این دفاعیات" نقش داشته است. در زندان قصر با محکومین سازمانهای مبارز دیگر آشنا میشود؛ علیرضا شکوهی و حسین عزتی کمرهای از گروه ستاره سرخ از این شمارند. اوکه شیفته تحلیلهای به ظاهر متقن و صددرصدی زیربنا و روبنايی است، در تماس با حسین عزتی بر"محفوظات" خود در زمینههای مارکسیستی و بویژه ماتریالیسم تاریخی میافزاید؛ البته آنچه در ایران آن زمان و براساس منابع دست چندم و ترجمههای ناقص و گزینهای از مارکسیسم فهمیده میشد.آن هم در محدودیت زندان و از طریق انتقال شفاهی آن دانستهها. امروزه به جرأت میتوان گفت که قهرمانان آن دوران ما همانقدر از مارکسیسم میدانستند که از اسلام، بسته به اینکه بر سر راه کدام مسیر قرار گیرند با چند جزوه و کتاب، اسلامشناس میشدند و با چند جزوه و کتاب از نوع دیگر، مارکسیست. در هردو حالت هم دو آتشه!! وکارشناس!! وکاشف تمامی حقیقت. در زندان قصر مسئولیت تشکیلاتی محمدتقی شهرام، آموزش و کار روی زندانیان جوانی بود که به دلايل گوناگون ازجمله فعالیتهای دانشجويی به زندان افتاده بودند. طرح مبانی آموزشی سازمان و ضرورت مبارزه مسلحانه و نهایتاً عضوگیری آنان از موضوعات کاری او بود. وقتیکه امروزه به گذشته خود و بسیاری از یاران آن ایام مراجعه میکنم، میبینم هریک از ما، خود را رسولانی با رسالتهای بزرگ بر دوش، میپنداشتیم. ما خود را مسئول تمامی دنیا میدانستیم و میخواستیم به کمک یاران و حتی یک تنه به جنگ تمامی پلیدیها و پلشتیها و بیعدالتیها برویم و این را رسالت تاریخی خود و نسلمان میدانستیم. گروهی که خود را مسلمان مینامیدیم دلایل را از قرآن و نهجالبلاغه و سایر منابع در میآوردیم و گروهی که خود را مارکسیست مینامید، دلایلش را از گفتهها و شنیدهها و خواندههای پراکنده از آثار مارکس، انگلس و دیگران. چنان درکی از مسئولیت از سويی انگیزه و از سويی بلندپروازیهای بسیاربلند سیاسی ـ ایدئولوژیک را برای ما به ارمغان میآورد؛ بلندپروازیهايیکه عمدتاً با پر پرواز و توان ما و شرايط عینی و ذهنی جامعه ما تطابق نداشت و درنتیجه کار یا به ماجراجويی و یا قربانیشدن و قربانیگرفتن میانجامید. ويژگيهای شایست و یا ناشایست هريک از ما نیز در لابهلای چنان بلندپروازیهای سیاسی ـ ایدئولوژیک گم و یا نادیدهگرفته میشد.... محمدتقی شهرام هم از این ماجرا مستثنی نبود. نگاه " سیستمی" ما به مسائل و مشکلات سیاسی ـ اجتماعی جای زیادی برای نگاه به مسائل "شخصی و فردی" افراد باقی نمیگذاشت. با این نوع نگاه هم اردوی خود و هم اردوی دشمن را ارزیابی میکردیم. هرچه که در اردوی دشمن بود، بد و زشت و باطل و محوشدنی بود و هر عنصر فردی مثبت و خوبی هم در آن بهمثابه جزئی از کل سیستم، مطرود و نفی شدنی.اما در اردوی خودمان هر اشکال فردی و منفی ـ از آنجا که ما به گمان خود در مسیر حق و خلق و خدا و تاریخ قرار داشتیم ـ قابل چشمپوشی بود و اغماض. همین نگاه است که فاجعه بهبار میآورد. آنکس که " دستگاه " و بهاصطلاح"آپارات" قدرت را در دست دارد به نیابت از جمع، سازمان،تاریخ و بعدها خدا و پیامبر اقدام میکند و عمل فردیاش را ضرورت و جبر تاریخ ویا حکم ازلی و ابدی خداوند مینامد. از اینروست که به گمان من، در آن ایام ما و دشمنانمان به لحاظ روش وحتی منطق (بهمثابه شيوه اندیشیدن)، مشابه رفتار میکردیم. در منطق قدرت و زور آنکسکه زور بیشتری دارد، دست بالاتر را داراست و حق نیز با اوست. این البته دیدگاه کلی و حاکم بود. به هر نسبتی که از این دیدگاه فاصله میگرفتیم، مسائل شخصی افراد و پرداختن به آنها موضوعیت پیدا میکرد. برگردیم به اصل ماجرا و "توهم" و " افزایش توهم" تقی شهرام. گفتم آرامش و امنیت بر "توهم" محمد تقی شهرام افزود. تقی شهرام، به گواه اظهارات افراد فراوان و حتی شماری از هممسلکان و همعقیدهایهایش، در ملایمترین بیان، تمایل زیاد و آشکاری به"نقشآفرینی خاص خود" داشت. چنین خصوصیتی در سازمان بهعنوان گرایشهاي فردی و خودخواهانه، البته مذموم بود و فرد به خاطر آن تحت آموزش و برخورد قرار میگرفت. این روحیه پس از شهریور و در دوران محاکمه و زندان نیز خود را نشان داد: سیاست ابلاغ شده سازمان این بود که در بیدادگاه نظامی شاه، غیر از بنیانگذاران و کادرهای مرکزی، بقیه افراد بهجای دفاع سیاسی ـ ایدئولوژیک، دفاع حقوقی بکنند تا در دادگاه نظامی با محکومیتهای سنگین روبهرو نشده و بهمثابه نیروی ذخیره انقلاب و مبارزه حفظ شوند. محمدتقی شهرام عضو ناشناخته و نهچندان معروف سازمان علیرغم دستور تشکیلاتی، به سخنان و اقداماتی مبادرت ورزید که به محکومیت ده ساله و سپس تبعید او به زندان ساری انجاميد، حال آنکه محکومیت او میتوانست دو وحداکثر سه سال باشد. افراد بیشمار دیگری که جایگاه بالاتر تشکیلاتی و سازمانی داشتند با قبول دستورالعمل سازمان دو تا سهسال محکومیت گرفتند. فرهاد صفا،کادر برجسته و از مسئولان درجه یک سازمان و مسئول استان فارس، نمونه برجستهای از اینگونه افراد بود.(5) فریبی که رضا رضايی بهکار گرفت و به کمک آن از زندان فرار کرد نیز نتیجه درست چنان سیاستی بود. در ارتباط با روحیه خاص محمدتقی شهرام چند اظهارنظرکه از نزدیکترین کسان به او بودند، قابل توجه است: وحید افراخته(6) "ببر تغییر ایدئولوژی داده سازمان" در بازجويی ساواک درباره تقی شهرام چنین تکنویسی میکند : " تقی شهرام را من اولینبار در تابستان 53 در منزل مختاری دیدم. این فرد در گذشته رده بالايی در گروه نداشته، ولی پس از فرارش از زندان به ردههای بالا رسید. پس از معدومشدن رضا رضايی عملاً رهبری گروه را به چنگ گرفت وکارها را قبضه کرد. عامل اصلی مارکسیستشدن گروه، او بود. مطالعات مارکسیستی و سیاسی زیادی دارد و میتواند مسائل سیاسی و اقتصادی را تحلیل كند. فردی است مغرور و جاهطلب، به سختی به عیوب افراد حمله میکند و عیوب خود را پنهان مینماید. از نظر امنیتی بسیار محتاط است و بیش از حد برای حفظ خود میکوشد. وقت زیادی روی چککردن و ضد تعقیب میگذارد. کارايی نظامی او نزدیک به صفر است. بیشترین تمایل او به کار سیاسی است . رهبری گروه پس از رضا رضايی بهطور کامل دست آرام و شهرام بود..."(7) (تأکید و ايتاليك مطالب از من است) عبدالله زرینکفش(8)، سرشاخه شهرام و از اولین نفرات تغییر ایدئولوژی داده نیز درباره محمدتقی شهرام چنین میگوید: "تقی غیر از اینکه یک کادر قدیمی و بالای سازمان و درردیف احمد رضايی بود، یک تیپ تئوریک بودو در زندان هم آنطور که خودش تعریف میکرد با افراد تئوریک برخورد داشت. با مصطفی شعاعیان هم دوست بود..." [نظر زرینکفش، عطف به کادرقدیمی و بالای سازمان و در ردیف احمد رضايی بودن شهرام با نظر افراخته و بسیار کسان دیگر و حتی کسانی که تغییر عقیده دادند نمیخواند. پيش از اين در اين رابطه توضیح دادهام.] زرین کفش میافزاید: "عزتی آنطور که تقی میگفت تأثیرات تئوریک زیادی روی تقی گذاشته بود. تقی میگفت در زمینه زیباییشناسی(استتیک) مارکسیسم فوقالعاده مطلع بود. به تاریخ مارکسیسم ـ لنینیسم خیلی آشنايی داشت و به ادبیات مارکسیسم هم فوقالعاده مسلط بود. تقی تحتتأثیر حفظیات او قرارداشت . فکر میکنم تقی دانش مارکسیستی خودش را پس از مصطفی شعاعیان از طریق این شخص تکمیل کرده بود." زرینکفش در وصف ویژگيهاي شخصی شهرام چنین میگوید: "تقی غرور خاصی داشت و به چیزی کمتر از رهبری قانع نبود. در اولین برخوردی که من با تقی شهرام داشتم (او را نمیشناختم) با او دعوایم شد. در خیابان شاهآباد با هم قرار داشتیم. شيوه برخوردش چنان از موضع بالا بود که من نپسندیدم."(9) برای اینکه کمترین گمانی در شخصیکردن ماجرا با محمدتقی شهرام تصور نشود، به يادآوري بخشی از اطلاعیه یاران و همسنگران سابق خود او که همگی تغییر ایدئولوژی داده و چهبسا دست شماری از آنها به خون مجاهدینی چون شریفواقفی و محمد یقینی نیز آغشته است، میپردازم: " اطلاعيه بخش مارکسيستی ـ لنينيستی سازمان مجاهدين خلق ايران" به تاریخ مهرماه 1356. اطلاعیه مزبور در باب تغییر و تحولات درونی سازمان در سالهای 54-52، علیرغم اینکه هنوز از آن با عنوان «جنبههای مترقیانه تکاملی» و»بخش پیشرفته و تکاملیافته سازمان مجاهدین خلق ایران» نام میبرد، در پی بروز نتایج زیانبارآن در بیانی متناقض مجبور به اعتراف میشود که: ـ «تحولات از انحرافات اساسی برکنار نبوده.» ـ«پایه تئوریک انحرافات عدمدرک مارکسیسم ـ لنینیسم ازسوي سازمان و در رأس آن رهبری که پرچمدار این تحول بود « دانسته میشود. ـ«عملکرد رهبری سازمان، در برخورد با اين تغيير و تحولات منطبق بر حرکت درونی سازمان و جهات مختلف تحول آن نبوده.» ـ«موجب ضربات و صدمات جدیای بر سازمان و جنبش گردید.» ـ و همگی نتیجه «عملکرد اپورتونيستی و سلطهطلبانه رهبری سازمان» است. ـ «ضربات و نتايج بسيار منفی از همان بدو ظهور جريان مارکسيستی و در رابطه با انحراف اساسی فوقالذکر که ريشه در مواضع انحرافی ايدئولوژيک رهبری و انگيزههای شديداً سلطهطلبانهاش داشت، در سطح جنبش بروز کرد.» ـ مبارزه ایدئولوژیک با سازمان چريکهای فدايی خلق، نیز «در مجموع يک مبارزه رقابتآميز، چپروانه و سلطهطلبانه ارزيابی میکنيم، که برای تحقق اهداف غيرپرولتری خويش (ولی در پوشش «وحدت»)، به شيوههای نادرستی نظير شانتاژ، جدل و گاه تهمت، متوسل میشد.»(10) تنها يادآوري اين نكته باقی میماند که غرور، جاهطلبی و سلطهطلبی محمدتقی شهرام، اگر در محدوده مسائل زندان و تمایلات شخصی او میماند، هرچند ناپسند و زیانبار ولی دامنهاش محدود بود. حادثهای باعث شد تا این مشکل از محدوده مسائل شخصی تقی شهرام فراتر برود.بهگمانم مقصود شما فرار او از زندان ساری و ورودش به کادر مرکزی سازمان است؟دقیقا ً اینطور است. فرار موفقیتآمیز از زندان ساری با محمولههای سلاح و مهمات و بیسیم و همراهی افسر مسئول زندان چنان جاذبه و بهاصطلاح زمینه مادی مساعدی بهوجود آورد که یکباره تمامی هشدارها و توصیههای مسئولان پیشین سازمان درباره او به فراموشی سپرده شد. برای سازمانی که بهدنبال سلاحهای دستساز میگردد، بیستودو قبضه اسلحه کمری رولور اسپرینگ فلد (بهترین نوع سلاح کمری برای چریک شهری که هیچگاه فشنگ درآن گیر نمیکند) با 900 تیر فشنگ مربوطه همراه با یک عدد بیسیم دستی، چهار عدد دستبند و یک عدد پابند و از همه مهمتر عضوی از زندان فرار کرده با انبوهی اطلاعات از زندان، همراه با افسر نگهبان زندان، چه دستاورد و هدیه گرانبهايی است ! بااین همه این توضیح ناقص خواهد بود اگر گفته نشود که در فاصله زمانی بسیار کوتاه میان فرار تقی شهرام از زندان ساری (15 اردیبهشت 1352) تا شهادت رضا رضايی (25 خرداد همان سال)، یعنی 40 روز، رضا که از نسل رهبری اولیه سازمان بود و از سوابق شهرام، هم در زندان و پیش از آن باخبر بود، تأکید داشت تا حل و فصل مسائل خصلتی و رفتاری شهرام، او نباید به مرکزیت وارد شود و تا رضا زنده بود این کار صورت نگرفت.(11) پس از شهادت رضا و خلأ ناشی از حضور او و افرادی چون محمود شامخی و کاظم ذوالانوار و در شرايطی که چهره اصلی مرکزیت بهرام آرام و پس از وی مجید شریفواقفی است، محمدتقی شهرام به مرکزیت وارد میشود. پس از آن نیز با این تحلیل که او به چهره جنبش مسلحانه تبدیل شده، دستگیری و یا کشتهشدنش افزون بر ضربه تشکیلاتی، ضربه سیاسی ـ تبلیغاتی به سازمان و مشی مسلحانه در کلیت آن خواهد بود، بیشترین امکانات حفاظتی در اختیار او قرار گرفت. بهطور مختصر بايد گفت حاشیه امن تأمین شده توسط تشکیلات، فقدان چهره سابقهدار قدیمی، انباشت محفوظات بویژه در دوران زندان و بخصوص فرار از زندان، بستر بسیار مناسبی برای تحقق رؤیاهای جاهطلبانه و سلطهطلبانه فردی شد که کمی بعد خود را "پرچمدار" و "کاشف بزرگ تمامی حقیقت" دانست. پرچمداری که نه کاشف بود و نه فروتن. پرسشهاي جزوه سبز در چنین شرايط فردی و در چنان فضای تشکیلاتی زاده و پخش میشد.شرايط بیرون سازمانی در این ایام و پس از ردشدن موج دستگیریهای خانه خیابان شیخ هادی چگونه است؟تا پيش از انفجار خانه شیخ هادی و تسلیم و قبول نهايی بهرام آرام همانطور که پیش از این گفتم تحولات، روند کند و بطئی دارد و تنها به شاخه تحت کنترل مستقیم شهرام محدود میشود. در فاصله ضربه به خانه مرکزی شاخه بهرام (مرداد53) تا آذر 53 یعنی چهار ماه، شماری حوادث قابل ذکر است: پس از ضربه مرداد و دستگیری تمامي افراد سرشاخه بهرام آرام (شامل سیمین صالحی، محمد ابراهیم جوهری و لطفالله میثمی) و همینطور دستگیري و کشتهشدن چند نفر دیگر مانند ابراهیم داور و... جابجايیهايی عمدتاً از شاخه مجید برای ترمیم شاخه بهرام صورت گرفت. در آبانماه 53، در آستانه ورود کیسینجر، وزیرخارجه وقت دولت آمریکا، سازمان تصمیم به عملیاتي به شرح زير گرفت: ـ انفجار در دفتر کارتل بینالمللی I.T.T (آیتیتی)، که در کودتا علیه دولت چپ و دموکرات سالوادورآلنده درشیلی نقش اساسی داشت. ـ انفجار در دفتر کشت و صنعت ایران و امریکا. ـ انفجار در دفتر شرکت امریکايی جان دیر. سطح عملیاتی این انفجارها اگرچه نسبت به عملیات پیش از این، مانند انفجار ماشین مستشاری شماره 2 امریکا ژنرال هارولد پرایس و یا ترورهای ژنرالهای ایرانی و امریکايی پايینتر بود، اما بهدلیل تقارن آن با ورود کیسینجر اهمیت سیاسی ـ تبلیغاتی یافت و ضربهای حیثیتی برای ساواک بود. آن هم در شرايطی که ساواک و کمیته مشترک در سردرگمی و فقدان اطلاعات نسبت به سازمانهای مسلح بهسر میبردند؛ سردرگمی و فقدان سرنخهای اطلاعاتی که به کمک شکنجه و یا تعقیب و مراقبت بتوان به چریک دست یافت و نیز حساسیت ناشی از عملیات کیسینجر باعث چارهجويی جدیدی از سوی ساواک شد: خانهگردیهای شبانه درباره این خانهگردیهای شبانه، اهداف و نتایج آن و نیز تأثیر آن بر تحولات درونی سازمان بیشتر توضیح دهید. ساواک ناتوان از ردیابی سیستماتیک چریکهای شهری، شاهد حضور و فعالیت روزافزون آنها بود. ساواک میدانست که چریکها درست زیرگوش او در گوشه و کنار شهر حضور دارند و تردد میکنند، اما نشاني و رد مشخصی از آنها نداشت. هر از چند گاهی هم که سرنخی بهدست میآورد وقتی مراجعه میکرد با جای خالی و بهاصطلاح پاکسازی شده روبهرو میشد. ساواک از چریکها عقب افتاده بود. پیش از این گفتم که ما تمامی مکالمات مناطق ششگانه ساواک تهران، مکالمات تیمهای تعقیب و مراقبت و مکالمات تیمهای عملیاتی و چندین ارگان اطلاعاتی و سیاسی رژیم را شنود میکردیم. اقدام جدید ساواک پس از عملیات آبانماه، خانهگردیهای شبانه بود. اصل طرح از امریکا و براساس تجربیات سازمان جاسوسی امریکا (سیا) علیه چریکهای امریکای لاتین استوار بود. فرض بر این بود که چریک، یا در خانههای انفرادی موسوم به خانه تکی زندگی میکند یا در خانه جمعی بهصورت تیمی. روزها به کار و فعالیت و شناسايی و تماس میپردازد و شبها به خانه خود که پایگاه امنش است مراجعه میکند. پس باید این امنیت شبانه را از طریق خانهگردیهای مناطق شهری از چریک سلب کرد. براساس این طرح خانهگردی شبانه یا مستقیماً باعث در تور افتادن افراد خانههای تیمی میشود یا دستكم باعث سلب آسایش و تحرکات زائد شبانه آنها خواهد شد که این نیز بهنوبه خود باعث افزایش احتمال به تور افتادن آنها میشود. شيوه اجرای عملیات خانهگردی نیز از این قرار بود که با هماهنگی نیروهای نظامی و شهربانی و با رهبری ساواک و کمیته مشترک مناطقی از تهران بهصورت بلوکهايی که محصور به چند خیابان اصلی باشند مشخص شده، در خیابانها نیروهای وسیع نظامی و شهربانی را مستقر میکنند و سپس با رهبری نیروهای ساواک وارد بلوک مورد نظر میشدند. زمان خانهگردی حوالی یک تا دو بعد از نیمهشب، یعنی زمانیکه ترددها در سطح شهر به حداقل رسیده و همه به خانههایشان بازگشتهاند انتخاب میشد. باید تا سحر و طلوع فجر که آغاز تردد روزانه است منطقه مورد نظر کنترل و بازدید شده باشد. ساواک براساس تجربه میدانست که مناطق مرکزی و جنوبی تهران وکلاً مناطق متوسطنشین زیستگاه چریکهاست. از اینرو اولین خانهگردی شبانه در نیمهشب یازدهم آذر ماه 1353 با کنترل منطقه بین خیابانهای ری، مولوی، صاحبجمع و انبارگندم که در جنوب تهران و شمال خیابان شوش واقع شده آغازشد. بهانه ظاهری هم کنترل موادمخدر و کشف شبکههای قاچاق و دزدی بود. کنترل منطقه مزبور و خانهگردی در آن، افزون بر نیروهای نظامی که در کامیونهای سرپوشیده به انتظار نشسته بودند با همراهی نیرويی افزون بر پانصدنفر از گارد شهربانی و ارتش و شماری از دانشجویان دانشکده افسری و پلیس تحت سرپرستی افسران عملیاتی کمیته مشترک از حوالی دو نیمه شب شروع شد. مأموران بهصورت غافلگیرانه به خانهها بخصوص خانههای مستأجرنشین ریخته و با حساسیت روی افراد جوان و مجرد و همینطور زوجهای جوان به بازرسی و بازجويی مقدماتی از افراد میپرداختند. دو شب بعد در نیمهشب سیزدهم آذر مناطقی در اطراف سه راه آذری مورد خانهگردی قرار گرفت و چند شب بعد در هجدهم آذر منطقه میدان شاه و قسمت جنوبی خیابان مولوی تا نزدیکیهای صبح، خانهگردی شد. در این شب همزمان منطقه سرچشمه و پامنار نیز بازرسی شد. مشکل اولیه چریک در ماجرای خانهگردی شبانه این بود که مانند گذشته در شرايط لورفتن خانههای تیمی و یا قطع ارتباط و نداشتن جا، نمیشد به خانه فلان هوادار و یا عضو علنی رفت، چون در صورتی که خانه مزبور شبانه مورد تفتیش قرار میگرفت نهتنها عضو مخفی، بلکه هوادار و یاعضو علنی نیز ضربه میخورد. دوران سخت جدیدی آغازشده بود که در مقایسه، به شرايط روزهای بعد از ضربه شهریور 50 میمانست. با اولین موج خانهگردی تمامي روابط درونی ما وچریکهای فدايی تحثتأثیر قرارگرفت.برای مقابله با خانهگردیهای شبانه ساواک چه تدابیری اندیشیده شد و چه اقدامات عملی صورت گرفت؟ "اطلاعات" و افزایش آن، دشمن شماره یک تشکیلات مخفی است. اصل مسلم در تشکیلات مخفی پايین نگاهداشتن سطح اطلاعات امنیتی افراد است. افرادی که در چنان تشکیلاتی تربیت شده و بهاصطلاح بزرگ میشوند، فرامیگیرند که کنجکاوی نکرده و بر اطلاعات خویش نیفزایند. چنان فضای تربیتی که در آغاز صرفاً معطوف به مسائل امنیتی است در عمل و طی روندی باعث از بینبردن روحیه پرسشگری نیز میشود. بهدنبال شروع خانهگردیهای شبانه تمامیت سازمان درصدد مقابله و چارهجويی برآمد. راهحلهای فوری، کوتاهمدت و دراز مدت در نظر گرفته شد. بسته به موقعیت و اهمیت فرد در تشکیلات، امکانات گوناگون برای او فراهم میشد. مجموعه راهحلهايی که درآن ایام بهکارگرفته شد از این قرار بود: 1ـ مسافرتهای شبانه رفت و برگشتی با اتوبوس به شهرها و مناطق همجوار تهران مانند قزوین ،کرج و یا ورامین و قم. بهطوریکه فرد در تمام مدت شب در اتوبوس بهسر میبرد. چنین کاری اگر یک و یا حداکثر چند بار بود، بههرحال برای چریکی که جان برکف است قابل تحمل است، ولی هرشب تا صبح در اتوبوس بهسربردن و به احتمال زیاد نخوابیدن در طول راه بهخاطر رعایت مسائل جانبی امنیتی مانند شناختهنشدن در اتوبوس (و این نکته که راننده وکارمندان شرکت اتوبوسرانی نیز متوجه حضور مستمر یکنفر در شبهای متوالی نشوند) کار را مشکل میکرد. 2ـ استفاده از سانسهای آخر سینماهای معمولی و تا نیمهشب در لابهلای خیل تماشاگران سینما لحظاتی چشم بر هم گذاشتن. 3ـ وقتكشي در محلهايیکه بعد از نیمهشب باز بودند، که خود مشکلات دیگری به همراه داشت. بد نیست بهعنوان نمونه بگویم در آن ایام در ورودی محله معروف به "شهر نو" تهران یک سینما بود که سانسهای نمایش فیلم آن تا چهار تا پنج صبح طول میکشید. این سینما بهطور عمده در شبهای زمستان که بیچارگان و معتادان محله جايی برای شب را به روزکردن نداشتند، پاتوق آنان بود. افزون بر آن روستايیانی که برای کارگری به شهر آمده و یا سربازانی که مرخصی شبانه داشتند و بضاعت رفتن به مسافرخانه را نداشتند، مشتریان دائمی این سینما بودند. با یک بلیت دو کار میکردند؛ هم چند سانس فیلم فارسی تماشا میکردند و هم شب را به صبح ميرساندند. من در دوران کارگری و جامعهگردی، این سینما را شناخته بودم. موضوع را به مجید گفتم. او بعد از مکث و خندهای کوتاه ـ که عادت زیبای او بود ـ موافقت کرد به دیگران هم خبر دهد. چندی نگذشت که شماری از برادران آشنا و یا ناآشنای تشکیلاتی را هم آنجا دیدم. تقاضا برای شب را به صبح رساندن در این سینما چنان بود که بسیاری از صندلیهای سینما برداشته شده و بهجای آن صندلیهای تاشو ارج گذاشته شده بود تا بلیت بیشتری فروخته شود. در میان راهروها نیز صندلی بود. از همه بدتر صدای بسیار بلند بلندگوها بود تا افراد نتوانند بهسادگی چرتزده و از صندلی سرنگون شوند. من شخصاً چند نوبت به این سینما رفتم و وقتي ساعت 4 و 5 صبح که هوا روشن شده بود بیرون میآمدم چشمهایم جايی را نمیدید، تمام تنم چنانکه گويی مشت خوردهام کوفته بود و سرم از درد میترکید. چندین ساعت مسلح، بیدار نشسته و مراقب بودم، اما چارهاي نبود و تا تهیه امکان مناسب چند شبی را اینگونه گذراندم. 4ـ از سینما که بیرون میآمدی باید چندساعتی پرسه ميزدی تا ساعت حدود هشت صبح بشود و بتوانی به خانه تیمی روی.در آن ساعت پرسهزدن در خیابانهای خلوت، بسیار خطرناک بود. غذافروشیها (مانند حلیم و کلهپاچه) هنوز باز نکرده بودند، پس تنها راهحل حمامهای عمومی بود. یادم هست در یکی از همان شبها پس از چند نوبت دیدن فیلم فارسی با بازیگری ناصر ملکمطیعی و فروزان که صدایشان مانند پتک بر سرم فرود میآمد، به حمامی در حوالی میدان گمرک رفتم. عمومی که نمیشد، پس به حمام نمره رفتم تا یکی دو ساعتی هم در آنجا بگذرد و سپس به خانه تیمیای که در خیابان ترقی پشت بیمارستان بوعلی داشتیم، بروم. هنوز ربع ساعتی نگذشته بود که ضربات محکم دست به در نازک و حلبی حمام که من از پشت بسته بودم زده شد. نه میتوانستم تمامی لباسهایم را بپوشم چون غیرطبیعی مینمود و نه میتوانستم بدون لباس در را بازکنم و درصورت امکان درگیر شوم. به هر ترتیبی بود سرانجام با دست چپ و درحالیکه بخشی از بالاتنهام دیده میشد به حالت اعتراضی در را نیمه باز کردم، درحالیکه با دست راستم سلاح را پشت در گرفته و آماده شلیک بودم. کسی با صدای تحکمآمیز میگفت: "در را باز کن! در را باز کن!" در که نیمهباز شد افسری با لباس شهربانی دیدم. در فاصلهای کمتر از صدمثانیه باید تصمیم ميگرفتم شلیک کنم یا نه. در جستوجوی استفاده از لحظه مناسب برای درگیری با کلماتی که نشان دهد فردی معمولی هستم اعتراض کردم. افسر سرش را کنار کشید و یکنفر را که دستگیر شده بود و قیافه معتادان را داشت جلو فرستاد. او صورت مرا نگاه کرد و گفت: نه! اکنون كه پس از این همهسال آن لحظه را بهیاد میآورم، نمیتوانم دلیل روشنی جز درکی غریزی برای صبر اندك خودم داشته باشم. کافی بود کمی دستپاچه شده و شلیک میکردم. پس از آنکه فرد معتاد چنین گفت افسر مربوطه ببخشیدی گفت و من هم در را بسته و بهسرعت باقیمانده لباس هایم را پوشیدم. پشت در منتظر ایستادم تا از رفع شدن خطر مطمئن شوم ونیز مطمئن شوم که اشتباه نکرده و بهاصطلاح رودست نخوردهام. لحظات با کندی بسیار میگذشت. سرانجام پس از قطعشدن سروصداها که ناشی از مراجعه آنها به نمرههای دیگر بود، بهسرعت بیرون آمده و پول را پرداخت کرده و از منطقه دور شدم. همانروز در جلسه مشترکی با صمدیه لباف و شریفواقفی موضوع را گفتم و قرار شد از طریق مجید به سایر افراد سازمان تذکر داده شود که دیگر به آن سینما و حمام اطراف آن نروند. چند روز بعد روزنامهها در صفحه حوادث از درگیری مسلحانه میان مأموران ضد موادمخدر با قاچاقچیان موادمخدر در حمامی در همان حوالی خبر دادند. 5ـ امکان دیگر، استفاده از کارگاههای شبکار بود. پس ماجرای بالا قرار شد من و صمدیه لباف، شبها در یک مکان بهسر بریم. چندین شب همراه مرتضی صمدیه لباف به کارگاه کشبافی که صاحب آن هوادار سازمان بود، واقع در سه راه بوذرجمهری و چند نوبت هم سه راه سیروس رفتیم و بهصورت کارگر شبکار مشغول کشبافی شدیم. به این ترتیب شبها را به صبح میرساندیم. 6ـ طرح ابتکاری گروه ما گرفتن مغازه بود. بهسرعت دست بهکار شدیم و در منطقه افسریه که آن زمان خارج از محدوده بود مغازهای خالی پیدا کرده و با خرید مقادیری خنذر پنذر در آن محله فقیرنشین مغازهای باز کردیم. پيش از این نیز تجربه مغازه رادیوسازی در خیابان بیسیم نجفآباد را داشتیم که در آن همین دستگاههای شنود را میساختیم. در محله شایع کردیم که کار دورهگردی میکنیم و عصرها مغازهداری، به این ترتیب روزها به کارهای تشکیلاتی میپرداختیم و شبها با عادیسازی به داخل مغازه که کمی هم از مناطق مسکونی دور بود میرفتیم. کرکره آهنی مغازه پايین کشیده میشد و ما همراه با دستگاههای شنود در داخل مغازه بهسر میبردیم. اکنون پس از این همه سال دوری از وطن نمیدانم کرکرههای مغازهها چگونه هستند، اما آن دوران کرکرههای فلزی بودکه از بالا به پايین کشیده میشدند و در دو سوی کرکره قفلهای زبانهای وجود داشت که قسمتی از زبانهها از طرفین به دیوار جانبی فرومیرفت و سپس روی آن قفل زده میشد. بهگمانم در بازارهای ایران هنوز چنین کرکرههايی وجود داشته باشد. ابتکار ما این بود که زبانههايی را که به دیوار فرومیرفت بهنحوی کوتاه میکردیم و پوششی نیز برای آن درست کرده بودیم که از بیرون به نظر برسد که زبانهها داخل دیوارها فرو رفته است و قفلی هم رویش میزدیم. هرکس از بیرون نگاه میکرد در نگاه اول کرکره مغازه پايین و روی آن قفل زده شده بود، درحالیکه قفل اصلی از درون مغازه بود. این کار را شب، آخر وقت پس از خلوتشدن محله انجام میدادیم. به این ترتیب مغازه پایگاه بسیار امنی شده بود، ضمن آنکه مانند همه خانههای تیمی و پایگاهی، به نوبت، یکنفر بیدار و به کمک دستگاههای صامت به گوش بود و بقیه استراحت میکردند. به این ترتیب ما پناهگاه مطمئن شبانهای برای خود درست کردیم.(12) شبها به این ترتیب سپری میشد و روزها، پس از کنترل منطقه وارد خانههای تیمی میشدیم و البته در مجموع فرصت برای خوابیدن یا بسیار کم، و یا اصلاً نبود. 7ـ از دیگر ابتکارات و روشهای مقابله با خانهگردی شبانه و حکومت نظامی، ایجاد جاسازیهای بزرگ در خانههای هواداران بسیار نزدیک بود. به اینها "جاسازی آدم" میگفتیم .پیش از ماجرای خانهگردیهای شبانه، در سطوحی از سازمان بحثی مطرح بود که در پی گسترش و رشد عملیات در شهر، رژیم ممکن است به حکومت نظامی اعلام نشده در شهر مبادرت کند. یکی از طرحهای مقابله برای حفظ بدنه اصلی سازمان و رهبری جنبش در چنان شرايط مفروض "جاسازی آدم" بود. خانه گردی های شبانه باعث شد تا این امکان که پیش از آن در موردش صحبت شده بود مورد استفاده قرار گیرد. به این صورت که در خانههای هواداران و اعضای علنی که کل خانواده در ارتباط با تشکیلات بودند، قسمتهای مناسبی از خانه تیغهکشی میشد و در پشت آن بسته به امکانات، جا برای زیستن یک یا چند نفر تعبیه میشد. البته چنین امكاني بهسادگی قابل تهیه نبود، چون افزون بر مناسببودن محل، فرد صاحبخانه نیز باید در ارتباط تنگاتنگ بوده و حداقل روابط بیرونی را داشته باشد. به ياد دارم یکی از این "جاسازیهای آدم" در خانه حاجمهدی غیوران و همسرش خانم طاهره سجادی درست شد که پناهگاه اصلی بهرام آرام بود. افزونبر مشکلات یافتن چنین امکانی، درستکردن چنین جاسازی مشکلات خاص خود را داشت. تا آنجا که میدانم برای مورد فوق محسن سیاهکلاه از اعضای علنی آن موقع سازمان را چندینبار چشم بسته به خانه مهدی غیوران بردند تا او که در این کار مهارت داشت، جا سازی مذکور را درست کند. 8ـ از دیگر امکانات که باز به کادرهای مرکزی اختصاص داشت، بهسربردن در حجرههای بازار متعلق به هواداران بود، بدینترتیب که در ساعات آخر باز بودن مغازه و یا حجره به صورت مشتری وارد میشدند و هوادار بازاری در را میبست. راستههای بازار، شبها از امنیت و حفاظت برخوردار بود و خانهگردی شبانه عملاً در آن امکانپذیر نبود. تقی شهرام مدتی دریکی از این حجرهها بهسر برد و به ظن قوی، جزوات و مقاله پرچم را در همانجا نوشت. بنا به روایتی،کسیکه پس از انقلاب شهرام را در خیابانهای تهران، شناسايی و باعث دستگیری او شد یکی از اهداکنندگان چنان امکانی به وی بوده است. این همه را با جزئیات بدان جهت گفتم تا شرايط آن روز ما دانسته شود و دانسته شود که خانهگردی شبانه ساواک چگونه تمامي روابط درونی ما و تا میزانی که من اطلاع دارم چریکهای فدايی را تحتتأثیر قرار داد. چنین وضعیتی اگر به یک، دو و یا چند شب محدود میشد، کاملاً قابل تحمل بود، اما اجرای هرشب چنان برنامههايی بخصوص برای کسانیکه امکانات ندارند، بسیار طاقتفرسا و فرسودهکننده بود، ضمن آنکه در چنین اوضاع و احوالی باید بر اطلاعات تو نسبت به سایرین و سایرین نسبت به تو افزوده نشود. با تمام این سختیها تا آنجا که در خاطرم هست در این ماجرا کسی از افراد سازمان مجاهدین و یا از چریک های فدائی دستگیر نشد. این موضوع نیز که دو سازمان اصلی مبارزه مسلحانه چگونه و با چه شدتی تحتتأثیر تاکتیک جدید ساواک قرار گرفته و تا این درجه فلج میشوند خود بسیار قابلتوجه است و بهنوبه خود گواه روشنی بر عدمتثبیت سازمانهای مسلح در شهرها و ناکارآمدی مبارزه مسلحانه بخصوص نوع چریک شهری آن است. شرايط زیستی و امنیتی ما و سایر افراد سازمان در زمان انتشار مقاله "پرچم" اينگونه بود و ما گرفتار دو لبه تیغ استبداد شدیم. از سويی باید از دامهای گسترده شبانه و روزانه ساواک برهیم و از سوی دیگر مانع تاراج و مصادره سازمانی که با خون دل و خون عزیزترین یاران پرورانده شده بود، شویم.غافل از آنکه "پرچمدار" سرشار از "کینه مقدس طبقاتی" خنجرش را چنان برایمان تیز کرده که سختیها و ماجراهای ناشی از خانهگردیهای شبانه ساواک و حتی شکنجه بعدی در مقابل آن، آبخوش و شربت گوارا بود. ایشان در محیط بسیار امن حاصل از کار و کوشش و تلاش امثال ما و سایر مجاهدین معتقد، آسوده از خانهگردی شبانه مشغول طرح پرسشها و"افراشتن پرچم مبارزه ایدئولوژیک" بود.از انتشار مقاله پرچم در نشریه داخلی سازمان بگويید.پیش از این گفتم که در سازمان بهطور منظم دو نشریه داخلی منتشر میشد: "نشریه امنیتی" که توسط ما تهیه و تنظیم میشد و هر دو هفته یکبار و بعضی اوقات در فواصل کمتر توزیع میشد و دیگری نشریه ماهانه داخلی . نشریه ماهانه در شاخه شهرام تنظیم میشد، ولی شماری مطالب آن توسط دیگر شاخهها و ازجمله شاخه ما تهیه میشد، به این ترتیب که ما مطالب تایپ شده را برای آنها میفرستادیم. به ياد دارم دریک بعدازظهر پايیزی در آذرماه 1353 بود، پس از گذراندن شبی سخت در بیرون، مجید شریفواقفی (اکبر)، مرتضی صمدیه لباف (حسین) و من (کریم) در خانه اصلی شاخه خودمان واقع در یکی از انشعابات خیابان ترقی (پشت بیمارستان بوعلی) جمع شده بودیم. شریف، حالتی تبدار و نگران داشت. در خانه، از جیب خود جزوه کوچک سفید رنگی را که نشریه داخلی سازمان بود، بیرون آورد و برای خواندن به ما داد. طبق معمول با حرص و ولع شروع به خواندن آن کردیم. در نشریه، مقاله مفصلی بود بهنام «پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشتهتر سازیم.» نویسنده مقاله که در ادبیات بعدی سازمان بهنام مقاله «پرچم» شناخته میشود کسی نیست جز محمدتقی شهرام .مقاله «ظاهراً» گزارشی بود از جریان برخورد و اصلاح یک گرایش انحرافی، ولی در واقع تمام دعوا بر سر لحاف ملا بود . مقاله پرچم پس از اعلان پایان موفقیتآمیز مبارزه علیه یک گرایش، خبر از شروع مبارزهای جدید در درون سازمان میدهد.اگر امكان دارد در گفتوگوي بعدي به بررسی دقیقتر "مقاله پرچم"، ساختار نوشته، اهداف علنی و پنهان آن و مقابله شما با آن و... را بپردازيد. ---------------پينوشت: 1ـ درضمیمه شماره دو "بیانیه اعلام مواضع ..." به قلم محمدتقی شهرام، صفحه 92 چنین آمده است: «اکنون مبارزه مسلحانه در میهن ما گام اول ازحلقه مارپیچی عظیم و طولانی خود را طی کرده است. سازمانهای مسلح پیشتاز توانستهاند قوانین بقای رشد یابنده خویش را کشف کنند و بهطور عمومی و در یک مرحله موجودیت خویش را تثبیت سازند.... »... در همین صفحه در بیان چشمانداز آینده سازمان چنین آمده است: «... مسائل نوینی هستند که تجربه ما در آن حتی از قدم اول خود نیز تجاوز نمیکند. همینطور این راه مشکلات بس سترگی دارد که به مراتب و به درجات بسیار بالاتر از مشکلات آغاز مبارزه مسلحانه و تثبیت مقدماتی آن تاکنون، بیشتر است....» 2ـ در فاصله اردیبهشت تا مرداد 1354 که من و مرتضی صمدیهلباف در بهداری زندان کمیته مشترک با هم بودیم یکی از همان دستگاهها را بهجای رادیوی معمولی در اختیار ما گذاشتند. وحید افراخته هنوز دستگیر نشده و ساواک از مواضع و عملکرد ما بهدرستی اطلاع نداشت. ما نیز برنامهای بسیار ظریف و دقیق برای فریب ساواک و فرار داشتیم که با دستگیری افراخته و همکاری همهجانبه او با ساواک همهچیز لو رفت. از همان شب اول دستگیری افراخته، ابتدا صمدیه و بعد هم من به زیر شکنجه رفتیم. 3ـ مجید میگفت که مسئله شهرام بیش از آنکه ایدئولوژیک و اعتقادی باشد، سلطهطلبی و رهبریطلبی است. برای تأيید این نظر، او در گفتوگويی به من گفت طی مدتی كه ما انواع مختلف دستگاهها را میساختیم نمونهای از آنها را به گروههايي که در حد و اندازه استفاده از آن بودند مستقیماً میدادیم و به گروههای مبارز کوچکتر هم از طریق نشریه امنیتی خبررسانی میکردیم، اما پرچمدار (تقي شهرام) پس از سلطه کامل بر سازمان از دادن آخرین نوع دستگاههای ساخته شده به چریکهای فدايی خلق با این توجیه که آنها در نگهداری از آن به اندازه خودمان جدی نیستند، خودداری کرده است. 4ـ ما (شریفواقفی، مرتضی صمدیه لباف و من) و کلاً مجاهدین پایدار بر سرآرمان اولیه، در دوران شکنجههای وحشیانه ساواک و در دورانی که همه هستی سیاسی، تشکیلاتی، مبارزاتی و عقیدتیمان به بیرحمانهترین صورت سرکوب شده بود به گواه تمامی اسناد و مدارک خوشبختانه موجود، نهتنها انتقامگیری شخصی نکردیم، بلكه بر سر حفظ اسرار آنها از پوست و گوشت و هستی خویش نیز مایه گذاشتیم. در این مورد هنگام بررسی ماجراهای پس از دستگیری وحید افراخته بیشتر توضیح خواهم داد. 5ـ فرهاد صفا: او سه سال محکومیت گرفت و پس از آزادی از زندان مجدداً به مبارزه پیوست . ماجرای درگیری او با تقی شهرام و شهادتش در شرح وقایع پس از تصفیه خونین54 خواهد آمد. 6ـ وحید (رحمان) افراخته پس از تغییر ایدئولوژی، در عملیات مسلحانه متعدد و ازجمله قتل و سوزاندن شریف واقفی، نقش اصلی داشت. در نسخه اولیه بیانیه تغییر مواضع که پس از دستگیری او وخاموشی منتشر شد، از او باعنوان "ببر سازمان" که قهرمانانه مقاومت میکند، نام برده شد و در مقابل من و صمدیهلباف که پیش از این خائنین شماره 3 و 2 نامگذاری شده بودیم باوجود بیانیه نویس (محمد تقی شهرام) "در حال همکاری همهجانبه با ساواک در شکار انقلابیون بودیم." در نسخههای بعدی عنوان "ببرسازمان" برای افراخته تکرار نشد، ولی افتخار خائن شماره 2و 3 بودن، برای ما ماند تا در نسخهای اینترنتی که سال پس از انقلاب توسط "گروه اندیشه و پیکار" منتشر شد، این قسمت هم با یک توضیح بسیار کوتاه حذف شد. 7ـ پرونده بازجويیهای وحید افراخته به نقل از کتاب "سازمان مجاهدین خلق پیدايی تا فرجام" جلد اول، صفحه 554، ناشر مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، زمستان 1384 [وابسته به ارگانهای امنیتی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی، قریب به یقین، وزارت اطلاعات] 8ـ عبدالله زرینکفش؛ ما با يكديگر همشهری، همکلاس و همجلسهای سابق در جلسات مذهبی شیراز بودیم. در سالهای تقسیم شاخهای سازمان، هموار همراه تقی شهرام و در مرکزیت شاخه سیاسی قرار داشت. او در زمره نخستین کساني بود که تغییر ایدئولوژی داد و بازوی سیاسی تقی شهرام بود. از وضعیت کنونی او کاملاً بیخبرم .امید که زنده باشد و امید بیشتر آن که از گذشتهها آموخته باشد. اگر ایشان زنده هستند و یا دوستان و خوانندگان از وضعیت او خبرداشته باشند خوشحال میشوم تا به من خبر دهند. همینطور نسبت به مرجع مورد اشاره "گفتوگوها با عبدالله زرینکفش" اگر اطلاع بیشتری ارسال کنند ممنون میشوم. 9ـ „سازمان مجاهدین خلق؛ پیدايی تا فرجام“، جلد اول، ص 555، به نقل از مدرکی بهنام „ گفتوگوها: عبدالله زرینکفش.“ . 10ـ سایت اینترنتی، انتشارات اندیشه و پیکار. 11ـ رضا رضايی پاسخ چنین توصیهای را پس از شهادتش و در زمان انتشار جزوات سبز در درون سازمان و بعدها صریحتر در بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژیک، با حملات شدید تقی شهرام دریافت کرد، ازجمله اینگونه: " بدترین ضعفها در کادر رهبری سازمان از شهادت احمد تا شهادت رضا." 12ـ در مورد مغازه افسریه، بد نیست گریزی به جلو بزنم: ماهها بعد (مرداد 54) و درپی تصفیههای خونین تشکیلاتی و شهادت مجید شریف و دستگیری مرتضی صمدیه و من که در فرار از دست نارفیقان بهدام ساواک افتادم، این مغازه دوباره به درد خورد. اینبار پس از دستگیری وحید افراخته و همکاری همهجانبهاش با ساواک، من و مرتضی را به زیر شکنجه بردند و از ما خانههای پایگاهی و انبارهای مخفیکردن اسلحه را میخواستند. منوچهری (منوچهر وظیفهخواه) همراه با آرش (فریدون توانگری) مرتضی و مرا میزدند و نشاني انبارهای اسلحه و خانه های پایگاهی را که وحید افراخته گفته بود ما اطلاع داریم، میخواستند. پس از چندین ساعت نوازش که نه جای شما و نه هیچ انسان دیگری خالی نباشد فکری به ذهنم رسید، بلافاصله گفتم باشد میگویم. میگویم.... همه خوشحال شدند و شکنجه قطع شد. گفتم انبار و مغازهای داریم در منطقه افسریه. نشاني دقیق خواستند. گفتم نمیدانم ولی میتوانم شما راآنجا ببرم. مرتضی را به سلول فرستادند و من را با پاها و جسم مجروح سوار ماشین کردند.با چند ماشین و حدود ده ـ دوازده نفر مأمور همراه با خود منوچهری به راه افتادیم. با احتساب مراحل اداری و سازماندهی تیمها، از کمیته مشترک تا دو راهی افسریه که مغازه در آن منطقه قرار داشت بیش از دوساعت وقت گذشت. من هم خوشحال بودم و هم نگران. خوشحال بودم، چون این همه مأمور را سرکار گذاشته و چند ساعتی بدون شکنجه من و مرتضی میگذشت و نگران پيامدهاي آن بودم، نگران بعد از بازدید از محل. بههرحال، پس از طی مسافت و پس از احتیاطکاريهاي آنها که مبادا تله انفجاری در مغازه باشد، منوچهری دستور داد قفلها را شکسته و وارد مغازه شوند. پسر صاحبخانه که طی همان مدت با وی دوست شده بودیم ممانعت میکرد و میگفت صاحب مغازه شهرستان رفته واجازه ندارید قفل را بشکنید.... او را بالای سر من در ماشین آوردند، ابتدا مرا نشناخت تا اینکه من آشنايی دادم. او با تهدید منوچهری و آشنايی من ساکت شد، ولی صفا و صمیمیت او و آن مردم که دور ماشین را احاطه کرده بودند برای من قوت قلب شد، اما خوشحالکنندهتر چهره منوچهری و تیمهای عملیاتی بود که به امید کشف انبارهای اسلحه مورد اعتراف وحید افراخته، با کاسه و بشقاب ملامین و سطلهای پلاستیکی و جارو و وسايل خانگی و جوراب و زیر پیراهن روبهرو شده بودند. در آن لحظه اگر به منوچهری شکنجهگر، کارد میزدید خونش درنمیآمد. مدام راه میرفت و فحشهای رکیک میداد و ضمن دستور به تیمهای عملیاتی که همهجا را بگردید و جاسازیها را پیدا کنید، میغرید و میگفت این بود پایگاه و انبار اسلحه؟ مگر نرسیم به کمیته! تا همهجا را بازرسی کنند چند ساعت دیگر هم گذشت و شب دیر وقت بود که به کمیته رسیدیم .انتظار رفتن به اتاق حسینی (شکنجهگاه) را داشتم، ولی دیگر هم دیر شده بود و هم لقمه چرب و نرمی مانند وحید داشتند که بلبلزبانی میکرد و میخواستند از طریق او هر چه بیشتر دستگیر کنند. این بود که با فحش و چند سیلی و لگد، مرا به سلول انفرادی فرستادند. به این ترتیب، چهارماه پس از دستگیری، تقریباً یکروز تمام بیرون از زندان بودم و یکبار دیگر هم شهر و هم مردم را دیدم. لذت این "یکروز" را تنها کسانیکه به زندان افتادهاند، میدانند، ضمن آنکه یکروز تمام چندین مأمور رژیم ازجمله منوچهری جلاد را سر کار گذاشته و مانع شکنجه خود، مرتضی صمدیه و شاید افراد دیگري شدم و این بهنوبه خود باعث خوشحالی فراوان بود. مطالب مرتبط:
ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (1) ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (2) ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (3) ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (4) ریشه یابی پیدایش و تحولات بعدی سازمان مجاهدین خلق (5) (6) دیالکتیک اندیشه و قهر، کادرسازی و کادرسوزی(1) (7) دیالکتیک اندیشه و قهر، کادرسازی و کادرسوزی(2) نوک پیکان تکامل!! و تیزی خونچکان آن (8) ویرانگری و القاي شبهه با استفاده از اقتدار تشکیلاتی برگزيدن اين صفحه (36) | بيننده: 550
|