oben
links

-- آخرين تغييرات در سایت
-- ‌شنبه 19/تير‌ماه/1389                                   Best View 1024x768 With IE 6.0 or higher
2010-07-10

rechts
Joomlafiles
صفحه نخست (خانه)
چهره‌ها و گفته‌ها
اسناد مکاتبات مسعود رجوی و من
گفت‌وگو
نوشته‌ها
از میان خبرها
زندگی‌ نامه
یاد یاران
خاطرات و خطرات
دفتر ایام
گالری عکس و سند
معرفی‌ کتاب
سخن غیر
پیوندها
پرسش و پاسخ
تماس با ما
صفحه‌هاي برگزيده
لينك‌هاي دلخواه

برنامه‌ي نيم‌رخ بي‌بي‌سي فارسي

پرسش و پاسخ

راديو صداي ايران

 دوماهنامه سياسي-راهبردي چشم‌انداز ايران

 نشريه نامه 

جنبش راه سبز 

مطالب ديگر
 
Advertisement

روایتی از مسعود بهنود  چاپ   ارسال به دوست

 ---------------------------------------------------------
دیگه اون آق منصور نبود
 روایتی از مسعود بهنود
یکشنبه 8 تیر 1388

هشتاد نود سالی قبل در تهران و در محله درخونگاه یک جاهل سیاسی بود به نام آق منصور رباطی مداح ،به خود لقب داده بود حق نظر، در دوره صدارت وثوق الدوله، به جرم بدگوئی و گردن کشی یک چند گرفتار شد و نزدیک بود به سرنوشت دیگر یاغی های زمان مبتلا شود، اما بعد از آن سوراخ دعا را یافت و.....
 

.....

مداحان را گرد خود آورد، خدمت بزرگان می کرد و برای خودش دستگاهی به هم زده بود. جهال هم از او حساب می بردند به حساب آن که لولهنگش آب بر می داشت، از دستگاه سردار سپه میرآبی برزن درخونگاه را گرفته بود.
زندگیش راه می رفت و زندگی نوچه ها و لات و لوطی هایش تامین می شد. ولی عددی نبود، قد و قواره ای نداشت، پهلوانی نکرده بود، فقط می گفتند به فکر مردم است که آن هم بزودی یادش رفت.

پس عجب نبود اگر نسق گرفتن از آق منصور، منتهای آرزوی جوان های زورخانه رو بود و عشق لاتی ها آن روزگار. گیرم او که در جریان جمهوریت و بعد هم تظاهرات ضد قاجار و خلاصه به سلطنت رسیدن رضاشاه، دسته راه انداخته و مداحان را به صف، و خدمت ها کرده بود وانمود می کرد که دمش به جاهای بالا وصل است.
در همین روزگار اصغر آب منگل، یک روز جوانی کرد و سر راه آق منصور قد کشید. آن هم وقتی که داشت برای نوچه ها رجز می خواند که "فرمانفرما از من لم رعیتداری پرسید و رضاخان بهم گفت کجائی آق منصورر، یک سری به کاخ مرمر بزن، بهش گفتم کوخ پیرزن را به صد تا کاخ نمی دهیم". سرمست از این که عده ای از جوان ها زیر بازارچه پای صحبتش ایستاده اند و رهگذران بی سلام رد نمی شدند گل انداخته بود نقلش "همین دیشب صاحب اختیار پیغام فرستاده بود که آقا مستوفی الماللک می فرمایند اگر آق منصور نبود همه جای تهرون درخون بود، اما الان به همت آق منصور درخونگاه و سنگلج بهشت شده".

نوچه ها و مداحان در نشئه این رجزها مست بودند که صدای اصغر آب منگل بلند شد که گفت: "حالا که آق منصور نقاره زن سبیل شاه شده چرا تخت گیوه اش سه تاست، چرا تو گوش عین الله پینه دوز کوبیده که گیوه را تخت گرفتی قدمو کوتاه نشون کردی، چرا حسن حاجی را که فقط گناهش این بود که تملق نمی گفت انداختین گوشه خندق، چرا نان زیر کبابتو ضبط و ربط نمی کنی که باعث بی حرمتی محل نشه..." از این تندتر وهنی نمی شد به گنده لات شهر روا داشت. یک باره سی چهل نوچه لات دست به قمه شدند. کنایت های اصغر به بدجاهائی اشارت داشت، آق منصور که از کوتاهی قدش خیلی شکوه داشت با فاش شدن سه تخته بودن گیوه اش، راستی دمغ شد. و این رازی نبود که افشایش بی عقوبت بماند.

کلام اصغر آب منگل هنوز در فضا بود که امنیت پوشالی درخونگاه به هم ریخت، هیاهو بود و صدای الله اکبر از هر سو بلند، حسین شرخر تون تاب حمام گلشن که صدای بمی هم داشت شروع کرد بر پشت بام حمام سنج زدن و وحشت انداختن، از وحشتش بود. همه محل گوش شدند. اصغر و چند تا جوجه پهلوان که باهاش بودند در این کوچه و آن پسکوچه به چنگ لات ها افتادند تن خونین شان به خانه رسید. یکی شان هم در خون غلتید و بی جان شد. تا یکی دو هفته ای هم لات ها سر شب سرچهار راه عربده می زدند و هل من مبارز می طلبیدند. شب های آب انداختن به آب انبارها هم مداح ها و میرآب ها دسته جمع داد می زدند زنده باد آق منصور ندیم فقرا، دشمن اغنیا. مردم در خانه دندان قورچه می رفتند.
دو سه روز بعدش درخونگاه باز آرام شد، و قصه به روزگار ماند.

سال ها بعد خبرنگار فضولی اصغر آب منگل را یافت، هنوز جای نیش چاقوها و کناره قمه بر دست و بالش بود. اما چون به حکایت رسید لبخندی محو صورت پرچینش را پوشاند و گفت ما جوانی کردیم اما آق منصور هم دیگر آق منصور نشد ها.

در بین حکایت هایش اصغر آب منگل می گفت "آن شب ما لت و پار شدیم اما همان صبحش من که خونین تو جوب آب افتاده بودم، صدای یک رهگذر را شنیدم که داشت از سکه های قلب می گفت. یعنی خلاصه، به همت مولا، یک شبه اندازه آق منصور درآمد، رجزخوانی فرمانفرما از ما درس رعیت داری می گیرد، شیشکی انداز شد. حق نظر نبود از نظر افتاد. همان رباطی شد که اصلش بود".

نقل است آق منصور حق نظر سال ها، بعد از واقعه درخونگاه گفته بود آن شب نفس بریدند مداح ها و بچه های گردن کلفت و غیرتی، فضول ها را به سزا رساندند و خاک مرگ پاشیدند بر سر محل.
اما دو سه روز بعدش که از بازارچه رد می شدم، ملتفت شدم مردم نگاهشان را می دزدند. محبت از چشم ها رفته بود، احترام هم جا سنگین نمانده بود. فهمیدم روز ما به غروب رسیده.
رفتم بلکه تو تکیه، روضه سید الشهدا بشنوم دلم باز شود، دیدم پسر بچه ای آمد و گفت آقامیر حالش خوب نیست گفته امروز تکیه تحطیل است. در حقیقت بخت ما تحطیل شده بود، نفهمیده بودیم .

 

منبع  وبلاگ مسعود بهنود

برگزيدن اين صفحه (85) | بيننده: 768

  ارسال نظر

نوشتن نظر
نام:
عنوان:
نظر:

كد:* Code
من اين نظر را دوستانه جهت تماس ارسال ميكنم

 
< بعد   قبل >

جلد اول كتاب خاطرات

حسين مهري
جديدقسمت 203 -29/آبان/88
20/November/2009
شاهسوندي
قسمت 146 - 28/دي‌/86
18/January/2008
دريافت فايل PDF گفت‌وگوها

دريافت فايل PDF گفت‌وگوها
آلبوم عکس‌ها

hits: 714
صفحه‌ي سوم پاسخ آقاي رجوي به بيانيه‌ي جدايي
 

hits: 945
ياسر عرفات
 

hits: 1851
جنازه امير عباس هويدا در سردخانه بعد از اعدام - سال 1979
 

hits: 1244
مرحوم چمران
 

hits: 1154
ترکش یا گلوله‌ای که هنوز خارج نشده، ناشی از درگیری دوم در دهکده‌ای حوالی اسلام آباد، پای چپ
 

hits: 1414
كليشه‌ي روزنامه‌ي كيهان
 

hits: 1582
پاسخ آيت‌الله منتظري به يك سوال پيرامون فدك
 

hits: 1779
شب قبل از رفتن به عملیات فروغ
 

hits: 1048
آيت‌الله منتظري ـ زندان شاه
 

hits: 1148
حجتي كرماني
افراد متصل به سايت
حاضرین در سایت : 7 نفر مهمان

(استفاده از تصاوير و مطالب با ذكر منبع، بلامانع است) Design by ARADES